
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
پ.ن:کلاغ سفید طبق قولی که داده مطلب تکمیلی را خواهد گذاشت!
به مناسبت۲۵اردیبهشت روز فردوسی
بارها
از خودم سوال کرده ام
«مرد رنج های سال سی»
این چنین چرا
پشت کرده است بر بساط ما
گوییا به دوردست های دور
می کند نگاه؟!
یادگارهای او
در دانشکده های ادبیات
حفظ می شوند
یا تباه؟!
(دکترفاضل ترکمن)
ین هم بخشی از سروده شاعر معاصر حسین مسرور در وصف حکیم توس ابوالقاسم فردوسی:
بزرگان پیشینه ی بی نشان ز تو زنده شد نام دیرینشان
تو در جام جمشید کردی شراب تو بر تخت کاووس بستی عقاب
اگر کاوه زآهن یکی توده بود جهانش به سوهان خود سوده بود
تو آب ابد دادی آن نام را زدودی از او زنگ ایام را
تهمتن نمک خوار خوان تو بود به هر هفت خوان میهمان تو بود...

آپارتمان تاریک است.
صدای قفل و کلید می آید.
در باز می شود،مرد با چمدانی در دست،کمی عقب تر در درگاه باقی می ماند،انگار تردید دارد که داخل شود.لیزا به طرف پریز برق می دود،با عجله تمام چراغ ها را یکی پس از دیگری روشن می کند،بی صبرانه می خواهد هر چه زودتر همه جا دیده شود.
وقتی همه جا روشن شد درست مثل این که دکور نمایشی را آماده کرده باشد،دست هایش را باز می کند و آپارتمان را نشان می دهد.
لیزا:خوب؟
مرد سرش را به علامت نفی تکان می دهد.زن نگران اصرار می کند.
لیزا:چرا!عجله نکن.فکرت را متمرکز کن.
مرد نگاه دقیق و موشکافانه ای به اسباب ها می اندازد سپس با حالتی مغلوب و ترحم انگیز گردنش را کج می کند.
لیزا:هیچی؟
ژیل:هیچی.
زن با این پاسخ قانع نمی شود از او می خواهد چمدانش را زمین بگذارد،در را می بندد،بازویش را می کشد و او را به طرف مبل می برد.
لیزا:اینم مبلیه که دوست داری توش بشینی و کتاب بخونی.
ژیل:به نظر حسابی ردب و داغون می یاد.
لیزا:هزار دفعه گفتم بیا پارچه اش رو عوض کنیم ولی هر دفعه جواب می دادی یا من یا پارچه فروش.
ژیل روی مبل می نشیند.از درد صورتش در هم می رود.
ژیل:فقط پارچه اش نیست که باید عوض شه،فنرش هم پدر آدمو درمی یاره.
لیزا:فنر روشنفکری.
ژیل:ببخشین؟
لیزا:به عقیده تو یک مبل درست و حسابی باید ناراحت باشه.اسم این فنری رو که توی ران چپت فرو می ره گذاشته بودی فنر روشنفکری،عقربه های ذهن،سیخ هوشیاری!
ژیل:حالا من یک روشنفکر الکیم یا یک مرتاض واقعی؟
لیزا:برو پشت میزت بشین.
ژیل مطیع به دنبال لیزا می رود اما با بدگمانی به صندلی نگاه می کند و پیش از نشستن دستی به آن می کشد.وقتی می نشیند فلز صندلی جیرجیر می کند.ژیل آهی می کشد.
ژیل:درباره جیرجیر صندلی هم نظریه دارم؟
لیزا:معلومه.نمی ذاری حتا یک قطره روغن بهش بزنم.به نظر تو هر جیرجیری مثل یک زنگ خطره.یک چهار پایه ی زنگ زده به طرز فعالانه ای به مبارزاتت علیه از هم گسیختگی جهانی کمک می کنه.
ژیل:درباره همه چیز این طوری نظریه می دم؟
لیزا:تقریبا...
خب اینا دو صفحه اول از کتاب خرده جنایت های زناشوهری ست نمایشنامه ای از اریک امانوئل اشمیت،چاپ هشتم،نشر قطره،1388.
اینم نوشته پشت جلدشه:
ژیل بر اثر حادثه ای مرموز دچار فراموشی می شود.همسرش لیزا او را به خانه می آورد اما ژیل حافظه اش را از دست داده است و سعی می کند از صحبت ها و تعریف های همسرش گذشته را بازسازی کند و هویت خود را بازیابد.اما آیا لیزا به او دروغ نمی گوید تا تصویر دیگری از زندگی زناشویی شان ارائه دهد؟...
حتی اگه نمایشنامه دوست ندارین اطمینان می دم یه دونه ش کسی رو نکشته پس اینو بخونین.البته با پایان شگفت انگیزی که داره اگه سکته کردین خونتون گردن خودتون!!!
طنز عرفانی
نوشته شده توسط کلاغ سفید
در میان انواع اصلی ادبیات فارسی چون گونه ی غنایی، عرفانی، حماسی و تعلیمی، بیشتر طنزها به ترتیب در ادب تعلیمی، عرفانی، غنایی و حماسی دیده میشود.
مقصود اصلی عرفا در آفریدن آثار عرفانی، ارج نهادن و عظمت بخشیدن به انسان است و «به طور کلی بنیان ادبیات صوفیانه بر سه پایۀ تعلیم، تهذیب و تفریح قرار داشته است.» (بهزادی اندوهجردی، ۱۳۷۸: ۳۶) بنابراین اگر به میراث ادبیات عرفانی و ادبیات صوفیانه بیشتر دقت کنیم، به آثار متعدد و قابل توجهی که بیان طنزآمیز دارند، برمی خوریم؛ مثل اسرار التوحید، مقالات شمس تبریزی، آثار مولانا، سنایی، عطار، جامی و حتی آثار متأخری چون مثنوی طاقدیس ملا احمد نراقی.
«مهمترین ویژگی طنز صوفیانه، جنبه ی ارشادی و تعلیمی آن است و بارزترین جلوۀ هنرمندانۀ طنزپرداز صوفی، استنتاجها و برداشتهای کاملاً بکر و بدیع اخلاقی و تربیتی اوست از مضحکهها و داستانهای مبتذل و احیاناً مستهجن که پس از نشان دادن تضادها و زشتتر جلوه دادن زشتیها، زمینۀ ذهنی خواننده را برای قبول چنین تعلیمی آمادهتر میگرداند.» (بهزادی اندوهجردی، ۱۳۷۸: ۳۷۲)
استاد زرین کوب در کتاب «شعر بیدروغ، شعر بینقاب» مینویسند طنز صوفیه هم چاشنی اجتماعی دارد و هم ذوق فلسفی. طنزی است واقع بین با روح انسانی که شکل تعالی یافته ی طنز عامیانه است. (زرین کوب، ۱۳۵۵: ۱۸۷-۱۸۸)
در ادبیات کهن عرفانی، معمولا طنزهای عرفانی به صورت داستانها و حکایات طنزآمیزی است که با هزل و هجو همراه و درآمیخته است.
شخصیتهای این حکایات نیز معمولاً افرادی چون مجنون، سفیه، دیوانه، ابله، مست، کور، کر، احول (دوبین) و کسانی هستند که به دلیل نادانی یا نقص و جنون، حکم و تکلیف از آنها برداشته شده و از آزار خلایق و حاکمان در امانند و به همین دلیل عرفا میتوانند انتقادات خود را از زبان ایشان بیان کنند.
البته در میان این داستانها حکایتهای هزل آمیز مثل آنچه در مثنوی و حدیقه دیده میشود نیز برمی خوریم ولی اولاً تعداد این حکایتها نسبت به کل آثار این عرفا بسیار اندک است (مثلا در مثنوی نزدیک به بیست حکایت) و ثانیاً عرفا از این حکایات هزل آمیز مقاصد تعلیمی و تربیتی داشتهاند و هیچ کدام از این داستانها را بدون نتیجه ی اخلاقی رها نکردهاند.
بنابراین، هزل های عرفا و متصوفه، مولود هوس های زشت ایشان در جهت خوارشماری ارزش های دیگران نیست، بلکه تلاش روشنفکرانه و وطن پرستانهای است، به منظور ایجاد انگیزه و تفکر در مردم بیتفاوت وکم فرهنگ، تا بهتر ببینند، بیشتر بیندیشند و ناهنجاریهای رایج در جامعه را تشخیص دهند.
از سوی دیگر، در جوامع تحت استبداد و ستم، آثار طنزآمیز، نمودار غایت دینداری و خیرخواهی و مردم دوستی طنزپردازان است، تا از امرا و وزرای ستمکار و شوخ چشم تا علمای دنیا پرست و خدانشناس به خود آیند و ستم و مردم فریبی نکنند:
آن شنیدی که در دهی پیری خورد ناگه ز شحنهای تیری
رفت در پیش قاضی آن درویش گفت: بنگرمرا چه آمد پیش؟
شحنه سرمست بود در میدان تیری افکند و زد مرا بر جان
قاضی او را بگفت ا ز سر خشم قلتبانا مگر نداری چشم؟!
تیر شحنه به خون بیالودی تا مرا دردسر بیفزودی!
جفت گاوت به شحنهٔ دِه دِه وز چنین دردسر به نفس بِجِه!
تا دل شحنه بر تو گردد خوش ور نه اندر زند به جانت آتش!
گفت: گشتم به حکم تو راضی چون بود خصم، شحنه و قاضی
ای ملک سیرت فلک سیما ملک دنیا به تو است درد و دوا
زین چنین قاضیان هرزه درای خلق را گوش کن ز بهر خدای (حدیقه الحقیقه: ۵۶۲)
و مردمان عامی و نادان، نیز به خود بیایند و صفات ناشایست و رذایل و خود را به کمالات و فضایل انسانی مبدل سازند یا به اعتراض علیه وضع موجود به قصد اصلاح بپردازند:
رافضی را عوام در تَفِ کین میزدند از پی حَمیت دین
یکی از رهگذر در آمد زود بیش از آن زد که آن گُرُه زده بود
گفتم: ار میزدند ایشانش بهر اشکال کفر و ایمانش
تو چرا باریای به دل سندان بیخبر کوفتی دو صد چندان؟!
جرم او چیست؟ گفت: بشنو نیک من ز جرمش خبر ندارم، لیک
سنیان میزدند و من به دمش رفتم و بهر مزد میزدمش! (حدیقه: ۳۱۷)
گاه نیز مضمون طنزهای عرفانی، سنجیدن اسرار الهی با اندیشههای بشری است که عطار در این شیوه استاد است:
خاست اندر مصر قحطی ناگهان خلق میمردند و میگفتند: نان
جملهٔ ره خلق بر هم مرده بود نیم زنده مرده را میخورده بود
از قضا دیوانهای چون آن بدید خلق میمردند و نامد نان پدید
گفت:ای دارندهٔ دنیا و دین چون نداری رزق کمترآفرین! (منطق الطیر: ۶۳)
بنابراین شکی نیست که از انگیزههای اساسی هزل در متون عرفانی، علاوه بر تعلیم و انتقاد، تفریح و تفرج خاطر مخاطبان و برانگیختن آنها برای توجه بیشتر به مطالب جدی و ایجاد نوعی نشاط و بذله گویی بوده است.
پ. ن۱: این مطلب رو یه بار از ساعت ۱۱ تا ۱نوشتم تو وبلاگ بعد به طرز نامعلومی-که قطعاً دست عوامل استکبار برای مخدوش کردن چهره ی نورانی عرفا هست! - اونو پروند! ما هم از رو نرفتیم با عزم جزم دوباره نوشتیم! هر چند خیلی هم... بگذریم! نشد دیگه!
پ. ن۲: نوشتن این مطلب اصلا و ابدا و به هیچ عنوان ربطی به اسام اسهای عرفانی رد و بدل شده بین ماها! و سمینار نداده ی اینجانب ندارد!
پ. ن۳: هیچی!! ایشالا گربه است!
منابع
۱-حدیق الحقیقه و طریقه الشریعه: سنایی غزنوی
۲-منطق الطیر: عطار نیشابوری
۳-شعر بیدروغ، شعر بینقاب: دکتر عبدالحسین زرین کوب
۴-تاریخ طنز وطنزپردازی در ادبیات فارسی: دکتر حسین بهزادی اندوهجردی
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم!!!!
شرحی نداره،قضیه خاصی هم نیست،مصرع اولش هم این جا اصلا موضوعیت نداره کلا،که فک کنی«ما زیاران چشم یاری داشتیم»ابدا!هیچ چشمی از هیچ یاری نداشتیم،طعنه هم نیست،کنایه هم نیست. قضیه همونه که برای هر که هزار بار رخ داده و خیلی وقتا بعد از شدن یه کاری با خودش یا به دیگری گفته:«چی فک می کردیم؟!چی شد؟» همین و دیگر هیچ...!!!
نوشته شده توسط خاتونک
«اتاق» نوشته: اما دون اهو (به روایت علی قانع) یا اما داناهیو (به روایت محمد جوادی)
انتشار همزمان توسط نشرهای آموت (ترجمه علی قانع) ۳۶۰ص و افراز (ترجمه محمد جوادی) ۴۱۶ص
این رمان را نویسندهٔ کانادایی با الهام از زندگی الیزابت فریتزل اتریشی نگاشته. الیزابت از سن ۱۲سالگی به مدت۲۴سال در اتاقی تاریک ونمور در زیر پلههای خانهاش توسط پدرش زندانی ومورد تجاوز قرار میگرفته. حاصل آن بچههایی بوده که بعضی به علت بیماری در سالهای اول تولد میمردند. اما یکی از دخترها که دست بر قضا تا هفده سالگی دوام میاورد با همدستی مادرش الیزابت فرار کرده و خودش را به پلیس میرساندو... این ماجرا در سراسر دنیا خبر ساز میشود.
اما با مهارت خاصی داستان را از زبان کودک۵سالهای مینویسد که همراه مادرش اسیر دست پیرمردی هستند و..
نویسنده برای نگاشتن این داستان از چندین روانشناس کمک گرفته تا بتواند ذهنیات جک کوچک را عینا طبق روحیات باقی کودکان ۵ساله به تصویر بکشد. جک توی خانه فقط یک تلویزیون دارد که دو کانال بیشتر ندارد. و فکر میکند همهٔ تصاویر غیر واقع و یا فضایی هستند. سوالات جدیدی که هر روز به ذهنش میرسد خواننده را به یاد مسافر کوچولو میاندازدو...
کتاب اتاق برندهٔ کتاب سال مجلهٔ نیویورگ تایمز نامزد جایزهٔ بوکر۲۰۱۰ جایزهٔ کتاب سال راجرز رایترز برندهٔ جایزهٔ داستان اورنج انگلیس ۲۰۱۱نویسندهٔ برتر رمان ایرلند۲۰۱۱ و برندهٔ جایزهٔ ادبیات معاصر کشورهای مشترک المنافع و...
به نقل از نشر آموت این کتاب از زمان انتشار تا کنون در صدر کتابهای پر فروش انگلیسی قرار داردو بعضی روزنامههای معروف دربارهٔ آن چنین میگویند:
گاردین: اتاق (دون اهو) نه تنها قلب را به درد میآورد بلکه روح را نیز به چالش میکشد.
ایریش ایندپندنت: قدرت شگرف نویسنده اتاق جدا از مهارت در داستان گویی در نبوغ عاطفیاش نهفته است.
سان فرانسیسکو کرونیک: یک محقق هوشمند به تمام معنا حس برانگیز و صمیمی یک تاریخ نگاری جالب.
خوانش این کتاب را کلیهٔ دوستان شبهای شهرزاد توصیه میکنم.
پیروز باشید.
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندیای صبح که عمر من برآمد؟ بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟ که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟
نه چنان گناهگارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
از گلستان من ببر ورقی(چند حدیث از شیخ اجل)...:
هر که در زندگانی نانش نخورند، چون بمیرد نامش نبرند.
جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم،دین به دنیافروشان خرند، یوسف بفروشند تا چه خرند؟!
جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس!
بیهنران هنرمند را نتوانند که ببینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد!
گرهنرمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر، کم نشود
کارها به صبر برآید و مستعجل به سر درآید!
نادان را به از خاموشی نیست، وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی!
همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال!
خبری که دانی که آن دلی بیازارد، تو خاموش تا دیگری بیارد!
پ.ن 1:این پست مناسبتی ست و یک روزه!
پ.ن 2:با سپاس از دانیال برای لینک و البته یادآوری!
پ.ن 3(4 ساعت بعدتر نوشت):کدوم لینک؟!!!!
همین لینک دانلود تصنیف سر آن ندارد امشب با صدای استاد شجریان همین جا:
در میانه امروز روز خبر رسید که اول اردی بهشت هر چند روز سعدی ست لیکن سالروز درگذشت سهراب نیز هست برای جبران غفلت و یادکرد از این شاعر نامدار همین تنگ مایه از روز نیز غنیمت است!متن زیر خاطره ای ست به زبان خاص شاعرانه اش از دوران مدرسه برگرفته از کتاب اتاق آبی که اگر خواندنش لطفی بیش از اشعار نداشته باشد کم از آن نیست:
سال اول دبستان بود.کلاس بزرگ بود.یک اتاق پنجدری.و روشن بود.آفتاب آمده بود تو.بیرون پاییز بود.دست ما به پاییز نمی رسید.شکوه بیرون کلاس بر ما حرام بود.معلم درس پرسیده بود و گفته بود:دوره کنید.نمی شد سر بلند کرد.تماشای آفتاب تخلف بود.دیدن کاج حیاط جریمه داشت.از نمره ی گرفته دو نمره کم می شد.
ما دور تا دور اتاق روی نیمکت نشسته بودیم.میان اتاق خالی بود.و چه پهنه ای برای چوب و فلک.تخته سیاه بدجایی بود:ضد نور بود روی چند شیشه را گرفته بود نصف یک درخت را حرام کرده بود با تکه ای از آسمان.نوشته روی تخته سیاه خوب دیده نمی شد.برگ،مرگ خوانده می شد.همان روز حسن،خوب را چوب خوانده بود و چوب خوبی از دست معلم خورده بود.جای من نزدیک معلم بود.پشت میزش نشسته بود و ذکر می کرد.وجودش بطلان ذکر بود.آدمی بی رویا بود.پیدا بود زنجره را نمی فهمد،خطمی را نمی شناسد و قصه بلد نیست.می شد گفت هیچ وقت پرپرچه نداشته است.در حضور او خیالات من چروک می خورد.وقتی وارد کلاس می شد،ما از اوج خیال می افتادیم.در تن خود حاضر می شدیم.پرهای ما ریخته بود.ایکار سرنگون بودیم. ترکه روی میز ادامه اخلاق او بود.بی ترکه،شمایل او ناتمام می نمود و ترکه همیشه بود.حضور ابدی داشت.ترکه تنبیه،ترکه انار بود که در شهر من درختش فراوان بود.در تعلیم و تربیت آن روزگار،درخت انار سهم داشت.فراگیزی محرک گیاهی داشت!
آن روز سر من در کتاب بود.مثل همه بچه ها.ولی درس حاضر نمی کردم.از بر بودم:سار از درخت پرید/آش سرد شد...تا آخر.
میان عبارات کتاب هیچ رابطه ای نبود.کتاب آلبوم پریشانی از کلمات و مفاهیم بود.شبیه مغز منتقد امروز.و چنین بود همه کتاب های درسی ما.ولی ذهن من میان دو جمله پی در پی رابطه ای می جست.میان پریدن سار از درخت و سرد شدن آش به شعر رابطه می رسید:در خانه ما،رو به روی اتاق ظرف ها یک درخت اقاقیا بود.اقاقیا لب آب روان بود.بهارها،گاه در سایه اش ناهار می خوردیم.و ناهار،گاه آش بود.دو عبارت کتاب به هم می پیوست.جان می گرفت.عینی می شد:کاسه آش داغ زیر درخت اقاقیاست.سار از روی درخت می پرد.به هم خوردن بال هایش آش را خنک می کند.
کتاب من باز بود.چیزی نمی خواندم.دفترچه ام را روی کتاب باز کرده بودم و نقاشی می کردم.درخت را تمام کرده بودم. رفتم بالای کوه یک تکه ابر نشان بدهم،داشتم یک تکه ابر می کشیدم،رسیده بودم به کوه،که باران ضربه بر سرم فرود آمد،فریاد معلم بلند بود:"کودن!همه درس هایت خوب است،عیبت این است که نقاشی می کنی!"کاش زنده بود و می دید که هنوز این عیب را دارم.تازه نقاشی هنر است.هنر نفی عیب است و نمی توان به کسی گفت:"عیب تو این است که هنر داری!"...
...و حیفه که این چند مصرع رو زمزمه نکنیم:
عبور باید کرد/و هم نورد افق های دور باید شد/و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/عبور باید کرد/و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.
پ.ن 1:اگر خواستید درباره اشعار سهراب منبع معتبری را مطالعه کنید نگاهی به سپهری از دکتر سیروس شمیسا را فراموش نکنید و اگر درباره سهراب،منبعی شخصی تر و صمیمی تر،ادای دین به سهراب سپهری از جلال خسرو شاهی.
پ.ن 2 :سپاس از بیکار برای یادآوری!
و لینک دانلود دکلمه شعر دوست با صدای مرحوم خسرو شکیبایی هم این جا
مصطفی مستور را میتوان مرد گره افکنیهای بزرگ در داستان نامید٬گرههایی که از همان ابتدا در داستان ایجاد میکند و با خلق آنها غالبا در پی طرح و ایجاد چالش در باب روابط انسان اعم از رابطهاش با خدا٬با خودش٬جهان هستی و انسانهای دیگر است گره افکنیهای این چنینی سبب میشود تا خواننده از همان سر با داستان٬گرهها و چالشهایش درگیر شود و در هول و ولای آن بماند تا داستان را یک نفس بخواند!
البته این٬تنها حسن مستور نیست به دلایل زیادی میشود داستانهای مستور را دوست داشت. اینکه داستانهایش عموما حرف کلانی برای گفتن دارند٬وصف الحال یا حسب حال آدمهای پیچیده و عمیقی ست که سرگشتهاند و دارند دنبال خودشان میگردند٬داستانهایش لحظات ناب و خاص وگاه کشفی یا شهودی در خود دارند٬اینکه مستور شخصیتپردازی بلد است٬فضاها را میشناسد و داستانهایش از تکنیک وگاه دلبرانگیهای داستانی هم بیبهره نیست...! با این همه به گمانم حرفی به کار مستور است که خواننده هرگاه میخواهد کار تازهای را از ایشان بخواند دست و دلش میلرزد!
متن حاضر٬نگاهی است به برخی شاخصهها و مولفههای داستانهای مستور٬با محوریت سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار:
ادامه مطلب
از چند روز پیش از رفتار و برخوردهای یه دوست وبلاگی دلخور بودم جوری که دلم می خواست وبلاگو تعطیل کنم اما گروهی بود و نمی شد برای همین پست های خودمو ورداشتم و قصد کردم دیگه هیچی ننویسم ولی همین طوری که می دونین این وبلاگ نویسی و اینترنت هم مثل وافوره که گفتن هر که لب گذاشت رو وافور از سرش نمی ره تا کافور!!!دیدم آدم ترک نیستم بعد گفتم تو یه وب دیگه و ناشناس می نویسم غافل از این که این سوا و جدا شدن این تصورو ایجاد می کنه که من با بچه های شب های شهرزاد (که دوستانی هستن به حق بهتر از آب روان و به قول دوستی به نقل از بزرگی مهربان تر از برگ گل در بوسه باران...!)اختلافی پیدا کرده ام بنابراین با عرض معذرت از دوستان عزیزم محدثه٬فاطمه٬فاطمه٬علی(پینه دوز٬کلاغ٬خاتونک٬هولدن)همچنان همین جا می نویسم البته چون این جا دیگه انگ ادبیات خورده شاید مطالب شخصی تر رو تو یه وب دیگه بنویسم ولی نقد وتحلیل ها رو همین جا!
ربط بند اول و دوم مطلب:خواهرم وقتی فهمید پستای خودمو ورداشتم گفت:تو هنوز داری نخوداتو سوا می کنی؟!!!
و دست آخر:از کلیه دوستانی که با پیام های مهربانانه٬کامنت٬ایمیل٬پارچه نوشته٬تاج گل و ...پرسیدن:«چی شده؟»وموجبات شادی روح مرحومه و تسلای بازماندگان!!!!را فراهم آوردند تشکر می نمایم!
سید حسن حسینی:

تولد: اول/بهار/۱۳۳۵/تهران
وفات: نهم/بهار/۱۳۸۳
به روایت خودش:
مادرم پرسشی زایید سرگردان
که چهل پاییز بیپاسخ
چرخید
و پیش پای تو افتاد
این سوال سه حرفی...
آغاز سرایش شعر: ۱۳۵۲
تحصیلات:
مشهد/کارشناسی تغذیه/۱۳۵۸
تهران/کارشناسی ارشد و دکتری زبان و ادبیات فارسی
اشتغال: حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی/اختلاف با حجه الاسلام زم و اخراج یا استعفای دسته جمعی در سال ۱۳۶۶/تدریس در دانشگاه الزهرا تا سال ۱۳۷۸و کناره گیری از تدریس (شاید به این دلیل: شاعری وارد دانشکده شد/دم در/ذوق خود را به نگهبانی داد) /کار در واحد ویرایش رادیو تا زمان فوت
آثار:
ترجمه حمام روح (جبران خلیل جبران)
برادهها: تهران/انتشارات برگ/۱۳۶۵
هم صدا با حلق اسماعیل: تهران/حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی/۱۳۶۵
بیدل٬سپهری و سبک هندی: تهران/سروش/۱۳۶۷
نگاهی به خویشتن (مشترک با موسی بیدج)
گنجشک و جبرائیل: تهران/افق/۱۳۷۰
مشت در نمای درشت (معانی و بیان در ادبیات و سینما) /۱۳۷۹
در ملکوت سکوت: تهران/انتشارات انجمن شاعران ایران/۱۳۸۵ (بعد از فوت)
از شرابههای روسری مادرم:
نوشداروی طرح ژنریک (مجموعه شعر طنز): تهران/سوره مهر/۱۳۸۶
قیصر امینپور درباره دوستی خودش با سید حسن حسینی گفت: ما مراعات النظیر هم هستیم...!
نام هر دو شاعر٬بزرگ! و روانشان آرام باد!
هلا روز و شب فانی چشم تو دلم شد چراغانی چشم تو
به مهمان، شراب عطش میدهد شگفت است مهمانی چشم تو
بنا را بر اصل خماری نهاد ز روز ازل بانی چشم تو
پر از مثنویهای رندانه است شب شعر عرفانی چشم تو
تویی قطب روحانی جان من منم سالک فانی چشم تو
دلم نیمه شبها قدم میزند در آفاق بارانی چشم تو
شفا میدهد آشکارا به دل اشارات پنهانی چشم تو
هلا توشهٔ راه دریا دلان مفاهیم طوفانی چشم تو
مرا جذب آیین آیینه کرد کرامات نورانی چشم تو
از این پس مرید نگاه توام به آیات قرآنی چشم تو
(سید حسن حسینی)

