ادبیات،‌ داستان

 عناصر داستان در گلستان

سعدی در قرن هفتم با آفرینش گلستان، انقلابی در حکایت نویسیِ فارسی پدید آورد. پیش از گلستان، کتابی در نثر آمیخته به نظم، مشتمل بر حکایات کوتاه اخلاقی و جالب با زبانی ساده و در عین حال فنی، تألیف نشده بود. کتاب­های منثور قبل از گلستان، چون کلیله و دمنه، مرزبان­ نامه و حتی سندباد نامه، همگی قصه هایی برگرفته از فرهنگ­های دیگر با حکایاتی تو در تو و اغلب با رنگ سیاسی بودند که از مفاهیم ­غیراخلاقی نیز خالی نبودند.
از این رو، در کمتر از یک قرن پس از نگارش گلستان، ساختار زبانی و محتوای جذاب این کتاب بسیاری چون جامی، قاآنی و ...را بر آن داشت تا آثاری را به تقلید از آن بیافرینند.
اما «حکایت به معنای داستان، قصه و سرگذشت، در ادبیات کلاسیک فارسی، داستانی غالباً کوتاه است که در خلال ماجرایی که بیان می‌کند، نویسنده یا شاعر به بیان نکته‌ای می‌پردازد» (انوشه، ۱۳۷۶: ۵۳۲).

به این ترتیب در بررسی ساختمان یک اثر داستانی می‌توان به اجزای پیوسته‌ای پی ‌برد که از مجموع آنها، داستان پدید می‌آید. البته حکایات کهن ادبیات فارسی از نظر ملاک­های داستان پردازی نوین چندان قابل تجزیه و تحلیل نیستند؛ زیرا یا فاقد برخی از عناصر داستان نویسی اند یا این عناصر چندان قابل تطبیق بر این حکایات نیستند. از این رو حکایات گلستان در ذیل با تسامح از نظر طرح، روایت و شخصیت بررسی شده اند.

 1-طرح/پیرنگ:

پیرنگ، از عناصر داستان و نمایش‌نامه است و مجموعه ی سازمان‌یافته و منسجمی‌ از وقایع و رویدادهاست که با رابطه ی علت و معلولی به هم پیوند خورده اند. پیرنگ، قاعده­ ی مهمی ‌است که نویسنده با توجه به آن، رشته رویدادها را از آشفتگی بیرون می‌آورد و به آن وحدت هنری می‌بخشد. قصه‌ها غالباً فاقد پیرنگ استوار و بی‌نقصند و گاهی نقش پیرنگ در آنها به حداقل می‌رسد. مثلاً حوادث مختلف، پی‌درپی، محور قصه قرار می‌گیرند، بی‌آنکه این حوادث و وقایع نظم معقول و پذیرفته‌ای داشته باشند(میر صادقی،۱۳۷۶، صص ۵۹-۷۸).

«آن‌چه ساختمان حكايت‌هاي گلستان را مي‌سازد، از يك منظر، شكلِ پي‌رنگ داستان‌ها يا نحوه ­ی تركيب عناصر پي‌رنگ است. اين‌كه سعدي غالباً به چه شيوه‌اي عناصر پيرنگ مثل: مقدمه، كشمكش، بحران، اوج و پايان را با هم تركيب كرده است و داستان خود را ساخته است؟ از منظر ديگر، آن‌چه ساختمان اين حكايت‌ها را مي‌سازد، توجه به عناصر مشترك ميان اين حكايت‌هاست. عناصري مثل تضاد و تقابلِ نيروهاي خير و شر در هر داستان؛ وجود حكمت و داستانِ تأييد كننده­ ی آن در داستان و يا عناصري كه يك داستان را در زمره نوع داستانی مقامه، رمانس و يا مناظره قرار مي‌دهند» (حاجی لو، ۱۳۹۰: ۱۵).

با جامعه آماری چهل و نه حکایت، از نظر ساختمان پيرنگ، حکایات گلستان را به سه دسته مي‌توان تقسيم كرد:

1-پی­رنگ نرمال و معمولی (۸۶%) که با مقدمه، کشمکش، بحران، نقطه­ ی اوج و نتیجه گیری است،مثل حکایت زیر:

"سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر، جوانی بدرقه همراه من شد، سپر باز، چرخ انداز، سلحشور، بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان که دانی متنعم بود و سایه پرورده، نه جهان دیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده. اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی:

پیل کو تا کتف و بازوى گردان بیند  شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند

ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی، جوان را گفتم: چه پایی؟

بیار آنچه دارى ز مردى و زور     که دشمن به پاى خود آمد به گور

تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان:

نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى به روز حمله جنگ آوران به دارد پای

چاره جز آن ندیدم که رخت و سلاح و جامه‌ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.

به کارهای گران مرد کار دیده فرست 

که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند

جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد   

به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند

نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است     

چنان که مساله شرع پیش دانشمند"(گلستان، ۱۳۷۹)

 2-فرم پی­رنگ ترکیبی(۸%)،که هر چند دارای الگویی نظیر دسته­ ی قبلند اما از یک یا دوخط یا طرح موازی با یکدیگر برخوردارند مثل حکایت ملک زاده­ ی کوتاه قامت که خط اصلی آن منازعه­ ی برادران بر سر قدرت است:

"ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب روی، باری پدر به کراهت و استحقار در او نظر می‌کرد. پسر به فراست استبصار به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. الشاةُ نظیفةٌ و الفیلُ جیفةٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ             و اِنّهُ  لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا

آن شنیدی که لاغری دانا        گفت باری به ابلهی فربه

اسب تازی و گر ضعیف بود       همچنان از طویله خر به

پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.

تا مرد سخن نگفته باشد         عیب و هنرش نهفته باشد

هر پیسه گمان مبر نهالی        باشد که پلنگ خفته باشد

شنیدم که ملک را در آن قرب دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی در هم آوردند اول کسی که به میدان در آمد این پسر بود گفت:

آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من

آن منم گرد در میان خاک و خون بینی سری

کان که جنگ آرد به خون خویش بازی می‌کند

روز میدان و آن که بگریزد به خون لشکری

این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت:

ای که شخص منت حقیر نمود           تا درشتی هنر نپنداری

اسب لاغر میان به کار آید                 روز میدان نه گاو پرواری

آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار بود و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت: ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید. سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت و به یک بار حمله آوردند. شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند. ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد.

برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند. خواهر از غرفه بدید، دریچه بر هم زد. پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت: محال ست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای ایشان بگیرند:

کس نیاید به زیر سایه بوم        ور همای از جهان شود معدوم

پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی به واجب بداد. پس هر یکی را از اطراف بلاد حصه معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند:

نیم نانی گر خورد مرد خدا         بذل درویشان کند نیمی دگر

ملک اقلیمی بگیرد پادشاه         همچنان در بند اقلیمی دگر"

(گلستان، ۱۳۷۹)

 3-شکل پی­رنگ عالی (۶%) که با نقطه ی اوج آغاز می شود مثل حکایتی که با فرار بنده ی عمرولیث آغاز می شود:

"یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند، وزیر را با وی غرضی بود و اشارت به کشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند. بنده پیش عمرو سر بر زمین نهاد و گفت:

هر چه رود بر سرم چون تو پسندی رواست

 بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست

اما به موجب آن که پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت به خون من گرفتار آیی، اجازت فرمای تا وزیر را بکشم آن گه به قصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا به حق کشته باشی. ملک را خنده گرفت، وزیر را گفت: چه مصلحت می‌بینی؟ گفت: ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیفکند .گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند:

چو کردی با کلوخ انداز پیکار      سر خود را به نادانی شکستی

چو تیر انداختی بر روی دشمن   چنین دان کاندر آماجش نشستی"

(گلستان، ۱۳۷۹)

اين سه گونه يا شكل پي­رنگ از نظر فراواني، در داستان‌ها، بسيار متنوع هستند.

همچنین حكايت‌هاي‌گلستان از ساختارهاي بسيار متنوع و متفاوتي بهره مي‌گيرند. پس ‌از مطالعه و بررسي مي‌توان6 نوع ساختمان متفاوت را در داستان‌هاي گلستان تشخيص داد. اين ساختارها يا شيوه‌هاي تركيب، به ترتيبِ فراواني عبارتند از: ساختار «حكمت» و«قصه حكمت آمیز» (۴۳%)، (تركيب مسايل اجتماعي و اخلاقي(۳۷%)، ساختار تعارض و تضاد(۸%)، ساختار مقامه(۶% )، ساختمان مناظره(۴%)، رمانس(Romance) (۲%) (همان:صص ۲۶-۹۰).

شکل پی­رنگ در اغلب حکایت­ های گلستان، فرم متداولِ طرح است که با مقدمه ­چینی و گره­ افکنی آغاز می­ شود. کشمکش، بحران و نقطه­ ی اوج به ترتیب و پشت سر هم می آیند و در پایان، حکایت با گره گشایی و نتیجه­ گیری پايان مي‌يابد. اين شكل طرح يا پيرنگ همواره مورد توجه نويسندگان قصه‌پرداز، بوده است. اما امروزه به دليل تكرار در اغلب قصه‌ها، زيبايي خود را از دست داده است و انواع ديگري رواج يافته است. اگر چه سعدي نيز در اين مورد گاه نظمِ معمول پيرنگ‌هاي متداول را بر هم‌زده است، اما شكلِ غالب نيست.

2-شخصیت و شخصیت پردازی

 در هر اثر، رشته حوادث را شخصیت‌ها به وجود می‌آورند و از این نظر پیرنگ، با شخصیت آمیختگی و امتزاج نزدیکی دارد و بر یکدیگر تأثیر متقابل می گذارند. ممکن است در بعضی از آثار قدیمی ‌و قصه‌گونه، بر اساس مداخله­ ی تقدیر الهی و یا بر اساس سرنوشت، رویدادها تعیین شود و نقش شخصیت در آنها ناچیز باشد، اما آنچه روی می‌دهد، بیشتر در نتیجه ­ی وجود شخصیت است. در هر داستان، «شخصیت اصلی» وجود دارد و شخصیت‌های دیگر که در برابر او قرار می‌گیرند، شخصیت­ های «مخالف» یا «مقابل» نامیده می‌شوند و از مقابله­ ی آنها با یکدیگر «کشمکش» به وجود می‌آید.

در برخی از حکایات گلستان، خودِ سعدی قهرمان حکایت است، در برخی نقش مهمی را ایفا می­کند و در برخی دیگر نقش فرعی دارد و یا فقط تماشاگر واقعه است. در بسیاری از حکایات گلستان، قهرمانان داستان افرادی گمنامند که اتفاقات عبرت انگیزی برای آنها رخ داده و برخی گفته­ اند که این حکایات راجع به زندگی خود سعدی است. معدودی از حکایات گلستان نیز وقایع تاریخی است.

سعدی در گلستان نام شخصیت­ ها را به جز بیست و شش مورد ذکر نکرده است، ولی در انتخاب اشخاص در این کتاب تنوع بسیاری به چشم می خورد مانند: ملوک خراسان، ملوک عجم، امیر عادل، وزیر غافل، وزیر ناصح، پارسایان خداپرست،پارسایان روی در مخلوق و... .

این شخصیت­های حکایات مانند قهرمانان سنتی، ایستا هستند و به ندرت تغییری در منش  و کنش آنها حاصل می­شود.

-روایت:

عنصر روایت(Narration)، بُن‌مایه و اساس هر اثر داستانی خوانده می‌شود. در ساده‌ترین و عام‌ترین بیان، شاید بتوان روایت را متنی دانست که قصه‌ای را بیان می‌کند و جنبه­ ی قصه‌گویی دارد.

بیشتر مفسران، حکایت‌های فارسی را دارای طرح ضعیفِ داستانی می‌دانند. با وجود این، درک والای نویسندگان و سرایندگان این آثار از عنصر روایت و قصه‌گویی و کاربرد آن در انتقال مفاهیم، سبب شده است تا تقریباً حکایت‌های تعلیمی و تمثیلی ‌و طنز فارسی از عنصر روایت و قصه‌گویی و نیز قصه‌گو بهره‌مند باشند. و البته همچنان‌که بر تأثیر پیام خویش می‌افزایند، زمینه­ ی خوانشی خلّاق را برای مخاطبان خود فراهم آورند. چنان‌که در گلستان، بارها به حکایت‌هایی برمی‌خوریم که نه تنها شرح ماجرایی را تمام و کمال در بردارند، بلکه نویسنده، خود در مقام اول شخص حاضر شده است:

«اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی‌کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد چیزی با من نمانده و دل بر هلاک نهاده، که ناگاه کیسه‌ای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان ا‌ست؛ با آن تلخی و نومیدی، که معلوم کردم مروارید است» (سعدی، ۱۳۷۹: ۱۴۹).

البته ساز و کار جهان واقعیتی که سعدی در حکایات گلستان در پی بیان و تصویر آن است، به همراه ساختار حکایت پردازی گلستان، آن را در موضعی متفاوت و متمایز از کتاب های تعلیمی و حکایات اخلاقی رایج در ادبیات فارسی قرار می دهد. از نظر زوایه های روایت، بررسی آماری که از مجموعه­ ی حکایات هفت باب نخست گلستان به دست آمده است، نشان می­ دهد که بیشترین کاربرد متعلق به راویِ دانای کلّ است و راوی اول شخصِ ناظر، کم­ترین شمار را به خود اختصاص داده است. همچنین این نکته به اثبات رسیده که میزان به­ کارگیری زاویه ­های گوناگون، متناسب با مضمون و محتوای هر باب است و از این جهت رابطه­ ی معنی داری میان مضمون هر باب با شیوه­ ی روایت­ پردازی وجود دارد(عبداللهی، ۱۳۸۵: ۱۳۳). 

منابع

-اخوت، احمد( 1371)، دستور زبان داستان، نشر فردا، اصفهان.

-انوشه، حسن(1376)، دانشنامه ادب فارسی، ج ۲ سازمان چاپ و انتشارات، تهران.

-سعدی­ شیرازی، مصلح­ الدین(1379)، کلیات سعدی، به تصحیح محمدعلی فروغی، انتشارات طلوع،چ ششم، تهران.

-حاجی لو، حسین(1390)، «بررسی ساختاری حکایت های گلستان سعدی»، پژوهش­ های نقد ادبی و سبک­ شناسی.

-عبداللهی، منیژه(1385)، «شیوه­ های روایت­ پردازی در گلستان»، مجله علوم اجتماعی و انسانی دانشگاه شیراز.

- میرصادقی، جمال.(1376)، عناصر داستان، انتشارات سخن، تهران.

نوشته شده توسط کلاغ‌سفید در ساعت 11:44 | لینک  |