ادبیات،‌ داستان

چند روز اخیر مشغول خواندن شهربانو بودم نوشته حسن شهسواری نشرچشمه 1389

داستان،روایت زنی است که پیش از ازدواج،دانشجوی ممتاز،زیبا،خوش سروزبان، محجبه وگل سرسبد کلاس ودانشگاه بوده که از بین بی شمار خواستگاران سینه چاک، حمید رابرمی گزیند.حمید در جنگ شیمیایی می شود وکل داستان،روایت ایثارگری های شهربانوست در زندگی باحمیدی که مدام اصرار دارد که این فرشته مهربان خودش را فدا وفنا نکند،او را رها کند وپی زندگی اش برود. داستان،در زمان حال شروع می شود؛حمید حالش وخیم ودر بیمارستان بستری است...وبا یک فلش بک می رود به دوره دانشجویی شهربانو وخواستگاری وازدواج و...سپس برمی گردد به زمان حال وشهادت حمید.

«شهربانو»داستان متوسطی ست که طرحش دستمایه ده ها فیلم وسریال بوده است ومی توان گفت تم ودرون مایه اش در کشور به حد اشباع رسیده است؛زنی که مجموعه فضایل وکمالات است ومهربانی بی حدش بیش از آن که جاذبه داشته باشد تولید دافعه می کند وچون روان شناسی خوانده وکمی مشاوره می داند با ساده انگاری مشکلات، در خانه واز طریق تلفن به افراد مشکل دار مشاوره می دهد وجالب آن که با راهکارهای ساده ای که در حد اجّی مجّی است مشکلات افراد حل وفصل می شود...

پیش از این،شب ممکن را از حسن شهسواری خوانده بودم؛روایتی پاره پاره از زندگی جوانان امروزی ومثلا هنرمند یا روشنفکر.

آدم های این داستان متعددند. از بین آن ها چهارتن حضور پررنگ تری دارند؛ مازیار،هاله،سمیرا وسارا.

داستان که شروع می شودهاله وسمیرا مرده اند ومازیار دارد روایت می کند.پس از یکی دوفصل، راوی از مازیار به هاله تغییر می کند آن گاه مازیاروسمیرا مرده اند وسپس نوبت سمیرا می شود به همین ترتیب تا آخر داستان، راویت دست به دست ودهان به دهان می شود وهی مرده ها زنده وزنده ها مرده وآخرالامردخالت نویسنده هم داریم وخواننده گیج وگم می شود بین این همه راوی وگاه نمی داند کی به کی ست وکی مرده وکی زنده ست... واین به قول منتقدان محترم یعنی عنصرچندصدایی در آثار پست مدرن وحالا این خواننده است که باید این وسط پیدا کندپرتقال فروش را...

حکایت فضا نیز همین حکایت است؛در شب بوف،مازیار وهاله وسمیرا آینه بغل پنجاه ماشین را می ترکانند ماشین می دزدند وسرنشینان آن را مصدوم ودر خیابان یا بیابان رها و ماشین رابه دره یا سراشیبی پرت می کنند وموجب آتش گرفتن آن می شوند وکسی کاری به کارشان ندارد این جا کجاست؟صاحبان آن پنجاه اتوموبیل کجایند؟

این سوال ها نیز بی مورد است در داستان های پست مدرن فضا غیر واقعی ست وعقلانیت وخرد برآن حاکم نیست!....

می پندارم گرایش نویسندگان به پست مدرنیسم انسان را ناامید می کند از خلق آثاری که درعین حال که سادگی وعوام زدگی آثاری نظیرشهربانو را ندارد خواننده را از لذت یک روایت سالم بی بهره نمی گذارد.

آیا چاپ و انتشارداستان های پراز تعقید،ابهام های غیرهنری،ناشناختگی وبی منطقی که طرفداران وخوانندگان انگشت شماری دارد هدف نویسنده را برآورده می کند؟

آیا همین که چنین کتاب هایی - بعضا پس از گذشت چند دهه – دردانشگاه ها و مراکز آموزشی به عنوان مصداق ونمونه یک مکتب ادبی معرفی شود یا  دانشجویی آن راموضوع پایان نامه خود قرار دهد و با کالبد شکافی ومثله کردنش فلان شاخص یا مکتب ادبی را توضیح دهد برای نویسنده کفایت می کند؟

بدیهی است که این نوشتاربه منزله ترویج و جانبداری از آثارسطحی وعوامانه نیست زیرا آن دسته از آثارنیز علی رغم خوانندگان پرشمار وگاه بی شمار هدف نویسنده وخواننده روشنفکر واهل ذوق را برآورده نمی کند.  

نوشته شده توسط هوخشتره در ساعت 1:57 | لینک  |