تبليغاتX
شب‌های شهرزاد - حسن تخلص یا گریزهای رندانه شهلا شهابیان در" به یک چیز خوب فکر کن "
ادبیات،‌ داستان و سینما

اهالی ادبیات می دانند(حالا شاید اهالی محلات دیگر هم بدانند!) که در بلاغت٬اصطلاحی داریم به اسم تخلص و به تبع آن٬ترکیب حسن تخلص که کاربردش در غزل و قصیده است به معنای گریز زدن و انتقال یافتن از پیش درآمد تغزل به مقصود اصلی(تنه قصیده).

قصیده از چند بخش تشکیل شده که یکی از آن ها تشبیب یا تغزل است.فرض کنید شاعر بخواهد شعری در وصف بهار٬ستایش خدا یا مدح کسی بگوید ابتدای قصیده را به چند بیت غزل گونه(عاشقانه)می آراید که به آن تغزل می گویند.اکنون نوبت سرایش تنه قصیده است اگر شاعر بی حلقه اتصالی بیت های مربوط به تنه را بسراید بین دو بخش تغزل و تنه٬خلا و گسستی وجود خواهد داشت و خواننده٬تشبیب و تنه را بی ارتباط با هم احساس خواهد کرد.شاعران برای پر کردن این خلا٬بیت رابطی را می آورند به آن بیت٬تخلص(خلاصی یافتن از تغزل و ورود به تنه)می گویند.و حسن تخلص یا حسن خروج را به مهارت استادانه و نغز و دلنشین خروج از تشبیب قصیده به تنه آن را گویندکه از صنایع مهم بدیع است و در غزل نیز کاربرد دارد.ذیلا به ذکر یکی دو نمونه می پردازیم:

بلیغ مختاری:

 .....دی باز در تفکر آنم که باد را                      با تاب سنبل سمن آرای تو چه کار؟!

 گر نیز گرد زلف تو گردد بسوزمش            از وصف آتش سر شمشیر شهریار...

خبازی نیشابوری:

 ...می بینی آن دو زلف که بادش همی برد/گویی که عاشقی ست که هیچش قرارنیست                        

یانی که دست حاجب سالار کشور است/از دور می نماید کامروز بار نیست...

غرض از این مقدمه٬رسیدن به این نکته است که به گمانم راه ها و شگردهای هر نویسنده٬برای گریز زدن به گذشته(فلش بک ها)در داستان٬شانی برابر با حسن تخلص در شعر داشته باشد.لیکن در داستان برای این مهارت و هنر ظریف٬اصطلاحی وضع نشده است.

با مطالعه چند باره مجموعه داستان "به یک چیز خوب فکر کن" به این قطعیت رسیده ام که شهلا شهابیان شیوه های ظریف گریز زدن به گذشته و راه های برون شد آن را به خوبی می شناسد٬بی مددجویی از عبارت های دست چندم و دل آزار "یادش آمد" ٬ "از ذهنش گذشت" ٬ "تداعی شد" ٬ "مثل فیلمی از جلو چشمش رد شد" و ...که گاه برخی نویسندگان مرتکب می شوند!

گریز های وی مربوط است و از جنس واقعه جاری در داستان٬لاجرم چنان زیر پوستی و تنیده با روایت است که نه انگار نویسنده به گذشته نقب زده که انگار حادثه "در زمانی" و پیش چشم مخاطب اتفاق می افتد.به نمونه ها نگاه کنید:

...ملیحه چشم که باز می کند هوا هنوز تاریک است می داند چشم هایش را که ببندد و خوابش ببرد دوباره به اتاق ته باغ خواهد رفت و دوباره صدای پا را خواهد شنید و دوباره چین بین ابروهای سیاوش گودتر خواهد شد و دوباره اخگر به اعلامیه ها چنگ خواهد انداخت و دوباره او دریچه را...(داستان درد)

...دکتر گفته بود:چرا اینقدر دیر؟فقط یک راه برامون مونده٬جراحی!برداشتن هر دو سینه.البته بعدا می تونید جراحی ترمیمی بکنین.سینه های دیگر نبوده اش دردناک می شوند٬پر از حس نیاز٬کم کم شیر در سینه هاش رگ می کند.صدای گریه ی دوقلوها به خود می آوردش:

- شکمو ها بازم گشنه تونه؟...

چشم هایش را می بندد٬دست می گذارد روی یکی شان برش می دارد...٬نوک سینه پر شیر را می گذارد توی دهن حریصش...لپ هایش هی پر و خالی می شوند و دانه های ریز عرق٬پیشانی و پشت لبش را خیس می کند...

جوشگاه زخم زیر جیب های بزرگ بلوز گشادش سوخت و دوقلو های حالا مادر شده با صداهای سرخوش پشت تلفن شان دور شدند و زن دست سست و کرختش را به پیشانی خیس از عرق برد...

در ادامه همین داستان فلش بک زن به دوران کودکی و ماجرای کندن دم مارمولک برای پولدار شدن وحرف پسر همسایه که:گریه نکن به خدا راست می گم!ننه جونم می گه مارمولک ها مثل آدما نیستن٬دمشون که کنده می شه دوباره در می یاد..با توجه به عمل جراحی برداشتن سینه ها و خطور این آرزو "کاش آدم ها مثل مارمولک ها بودند" بسیار موثر و قابل تامل است!(داستان شانه کمتر زن که ترسم تارزلفت بشکند)

یا این مورد در داستان مرشد و مارگاریتا:

...مرد:چرا کسی باور نمی کنه؟باور کنین!دست شو که چند دفعه کشیدم روی عکس بچه ها و اسم شونو گفتم ٬آه کشید٬از ته دل آه کشید و قفسه سینه ش بالا و پایین رفت...و عکس را از لای کتاب بیرون کشید و رو به پرستار گرفت.زن بچه ها را نشانده بود لبه مبل و گفته بود: " حالا مثل دو تا بچه خوب و با ادب به بابا نگاه کنین تا ازتون عکس بگیره..."

داستان های مجموعه " به یک چیز خوب فکر کن " از این گریزهای رندانه زیاد دارد! همچنان که توصیف های جاندار و گاه کم نظیر....و حیف است که به نمونه هایی از آن اشاره نشود:

- در که پشت سر مادرجان بسته شد یک دفعه انگار دنیاشان عوض می شود٬انگار طبق قرار نانوشته ای هردو دست می برند پشت سرشان٬جایی که دیده نمی شود و نقاب هاشان را برمی دارند و می گذارند روی صورت...

- ...یه چیزی تو من داره خودشو به در و دیوار می کوبه...!

- ...انگار داری در شرشر باران زمستان از زیر جان پناه خانه ای می گذری که یک دفعه از ناودان ناکار٬مشته آب سردی بریزد روی سرت و مهره های پشتت از سرما بلرزد...!

از این ها گذشته٬شرح حمام رفتن ملو و جنی شدنش نیز لطف خاص خود را دارد که چون طولانی ست در این مقال نمی گنجد!...خواندن این کتاب را به دوستان عزیز توصیه می کنم!

 

  

 

نوشته شده توسط هوخشتره در ساعت 23:35 | لینک  |