سرخپوستان از تکرار هجاها و کلمات برای ساختن صفات عالی استفاده میکنند. در زبانهای بومی و لااقل در گواتمالا، هیچ صفت عالی وجود ندارد. آنها با گفتن "سفید سفید سفید" مرادشان "بسیار سفید" است. همچنانکه هجاها را نیز تکرار میکنند، مثلا در مورد دلفریب میگویند: "دل، دل، فریب" تا تاکید بیشتری را برساند. (لیلی گلستان)
میگل آنخل آستوریاس شاعر، نویسنده و سیاستمدار به سال 1899 در گواتمالاسیتی پایتخت گواتمالا در آمریکای مرکزی به دنیا آمد. با چاپ کتاب "افسانههای گواتمالا" به سال 1930 و سپس انتشار کتاب جنجالی "آقای رئیس جمهور" به شهرت جهانی رسید. در سال 1942 به نمایندگی مجلس ملی انتخاب شد و از سال 1946 با مسئولیتهای مختلف فرهنگی و سیاسی در مکزیک، آرژانتین و فرانسه به سر برد و سر انجام در سال 1966 جایزه صلح لنین و در سال 1967 جایزه اذبی نوبل را بدست آورد.
سبک نوشتههای آستوریاس خاص خود اوست، اعتقادات آبا و اجدادی سرخپوستی، خرافهپرستی، سحر جادو و طلسم از سویی ئ فقر و تنگدستی مردم، زیبایی زبیعت و سر سبزی خاک از سوی دیگر زمینههای قدرتمند و شاعرانهی این نویسندهی دو رگه را تشکیل میدهند.
داستان سوررئالیستی مردی که همهچیز همهچیز همهچیز داشت که در سال 1973 منتشر شد آخرین کتاب اوست. آستوریاس در سال 1974 در سن هفتاد و پنج سالگی در شهر مادرید از دنیا رفت.

مردی که همهچیز همهچیز همهچیز داشت نوشتهی میگل آنخل آستوریاس(برنده جایزهی ادبی نوبل سال 1967) ترجمهی لیلی گلستان؛ 92 صفحه؛ داستانی است با فضایی سوررئال که ماجرای مردی که بدنش در هنگام خواب قدرت خارقالعاده ای را داراست روایت میکند؛ قدرت جذب فلزات از جمله طلا و نقره و بخصوص آهن...که همین توانایی دردسرها و ماجراهایی را میآفریند و با پیش رفتن داستان و با سر درآوردن مردی که همهچیز همهچیز همهچیز داشت! در قصر قورباغهها این قدرت خارقالعاده که هسته روایت ماجرای اولیه داستان است به حاشیه کشانده میشود و با فضاهای سوررئال جدیدتری مواجه میشویم؛ شگفتآورترین قسمت کتاب! سطور پایانی کتاب و پایان سرنوشت مردی که همهچیز همهچیز همهچیز داشت؛ بود همان آنِ داستانی :) چیزی که برای من در داستانهای سوررالیستی جالبه وجود نمادهاست که دائم ذهن رو به چالش میکشند انگار که عنصر اصلی و لاینفک داستانهای سوررئال نمادها هستند!
جملاتی خواندنی از کتاب:
*چیزی را که وجود دارد نبین...چیزی را که هست تماشا نکن...عینک رویا به چشم بزن...
*بستن چشمها یعنی هیچ نداشتن. باز کردن چشمها یعنی همهچیز داشتن.
*همه مردم مالک همهچیز هستند، همه چیز و همه چیز. اما بروز نمیدهند و به زبان نمیآورند. ثروت من و احساس مالکیت من نسبت به همهچیز همهچیز همهچیز این است: به زیر شب پرستاره رفتن، چشمها را به آسمان باز کردن، و خود را مالک تمام چیزهایی که به چشمم میآید، دانستن...
*تمام ثروت خیال است.
*انسان مالک تمام چیزهاییست که در اطرافش است، که میبیندشان، میشنودشان، لمسشان میکند، حسشان میکند، بویشان میکند، مزه مزهشان میکند...اگر بتوانیم با حسهایمان از همهچیز لذت ببریم، صاحب همهچیز همهچیز خواهیم بود...
*خوشبخت کسانی که میتوانند بخوابند، چون خواب قلمرو کسانی است که هیچ ندارند!
خواندن این کتاب رو به همه دوستان عزیز مخصوصا علاقهمندان به داستان و فضاهای سوررئالیستی توصیه میکنم!