فلش بک ها و سه نقطه ی(...)فرصت سوز در سرزمین نوچ...!

 

ادبیات مهاجرت،شاخه ای از انواع ادبی ست که در سال های اخیر پاگرفته و به آثار ادبی نویسندگان مهاجر با موضوع و محوریت مهاجرت اطلاق می شود.

سرزمین نوچ،اولین اثر کیوان ارزاقی را می توان با تعریف فوق،رمان مهاجرت نامید.در سال های اخیر بعضی از نویسندگان که سابقه مهاجرت داشته اند آثاری را با محوریت این موضوع خلق کرده اند؛عطر سنبل،عطرکاج (فیروزه جزایری دوما) همنوایی شبانه با ارکستر چوب ها(رضا قاسمی) بیوتن(رضا امیرخانی)شبیه عطری در نسیم(رضیه انصاری) و تماما مخصوص(عباس معروفی) از آن جمله اند.این آثار عمدتا به مسائلی همچون وضعیت اقتصادی،روحی و روانی مهاجران،جایگاه حقوقی و شخصیتی آنان در یک کشور بیگانه،برخورد میزبانان،روند انطباق و حل شدن در فرهنگ کشور میزبان و ... پرداخته اند.  

سرزمین نوچ تکرار قصه آدم هایی ست که بهشت گمشده خود را در آمریکا و اروپا می جویند؛ قصه گسترده ای ست که خلاصه و فشرده آن را،بعضی مجلات زرد و حتا سیمای جمهوری اسلامی،بارها به شکل های مختلف،تحت عنوان «سراب» ساخته و پرداخته اند.نقطه عطف و وجه تمایز آن بحران روحی آرش است که آن هم راوی بارها تکرار می کند که افسردگی موقت ناشی از مهاجرت(هوم سیک)نیست بلکه حملات شدید اضطراب(پنیک اتک)است و نتیجتا به ذهن خواننده متبادر می شود که شاید ربط مستقیمی هم با مهاجرت نداشته باشد.

سرزمین نوچ، فاقد سوژه نو و نگاه ویژه ای ست. آدم هایش، دم دستی اند و عمق ندارند حتی صنم و آرش، هیچ یک جهان بینی متفاوت، دگراندیشی،گرایش های خاص و بینش دینی یا سیاسی متفاوت ندارند و چون چنین است مدعای نویسنده مبنی بر طرح دغدغه های انسان معاصر در این رمان محملی ندارد؛دغدغه انسان معاصر،آزادی و عدالت است که نویسنده در این داستان به آن نپرداخته است آدم های این قصه بیشتر غم نان دارند و سودای رفاه!جایی آرش می گوید:«راحت شدیم از اون طویله،هر روز بدتر می شه،ولی این جا شما راحتید آزاد آزاد کسی بهتون...»نگاهی که مهاجر به کشور میزبان دارد با دلیل مهاجرتش در ارتباط مستقیم است این جا نویسنده جمله را تمام نکرده است تا درگیر گذشته راوی نشود بنابراین خواننده،تعریف آرش را از آزادی نمی داند تا بداند او سودای آزادی دارد یا ندارد و اگر دارد به دنبال چه نوع آزادی ست؟آدم های این رمان به عنوان آدم هایی معمولی خوب از کار درآمده و ساخته و پراخته شده اند اما اگر قرار بوده بیانگر دغدغه های انسان معاصر باشند و مثلا نماینده آزادی خواهان و عدالت طلبان،مقصود نویسنده حاصل نشده و می توان گفت برای چنین مهمی این آدم ها بیشتر تیپ اند تا شخصیت؛حتی آرش که کل 300 صفحه را روایت می کند شخصیت پردازی کاملی ندارد.

در داستان های شخصیت محور معمولا دیالوگ ها،کنش ها،کابوس ها،تداعی خاطرات و فلش بک ها در خدمت شخصیت پردازی اند و هریک به اصطلاح کلید شخصیت آدم های قصه؛ در سرزمین نوچ دیالوگ ها خنثایند و فلش بک ها،بی هدف؛شاید بتوان گفت همه این ها به همان سه نقطه فرصت سوزی برمی گردد که می توانست اشاره ای باشد به پیشینه کاری صنم یا آرش، به موقعیت حقوقی و اجتماعی آن دو،به اوضاع جامعه،به محدودیت ها یا احیانا مسائلی که آن دو را به تنگ آورده،آرامش را از آنان گرفته و به آغوش کشوری بیگانه رانده است تا دلیل مهاجرت را به خواننده بگوید و مهاجران را در دید خواننده محق بنمایاند و رمان را از حد یک کار معمولی به کاری خاص ارتقا دهد اما چنین نیست.همه فلش بک ها تداعی خاطره هایی ست از آشنایی با صنم و روابط خانوادگی و مهر مادر و پدر.

کیوان ارزاقی را بسیاری از بلاگرها و وبگردها به نکته سنجی،حاضرجوابی و طنز نهفته در کلام می شناسند اما بر خلاف انتظار،رمانش زبان خاص،نثر موجز،کلمه بازی،دیالوگ های به یاد ماندنی،کنایه های دلنشین و به طور کلی ادبیات غنی ندارد؛زبان داستان ساده،روان و سالم است.

نکته دیگر این که پرداختن بیش از اندازه لازم به حواشی و وصف جزئی آدم های فرعی و سیاهی لشکرهای رمان از آن جا که از سر تفنن بوده نه اقتضای داستان،نه تنها نقش مفیدی را ایفا نکرده بلکه گاه سلامت روایی داستان را نیز مختل کرده است.مثلا:

گردن بند ظریفش،کمی پایین تر از گودی گلو،بالاتر از لبه پیراهن،روی گردنش برق می زند(مخاطب،نیازی به این آدرس دقیق دارد؟)

از خواب که می پرم همه جا تاریک است.تنم از عرق خیس شده.دانه های درشت عرق به اندازه یک 10 سنتی روی پیشانیم نشسته.(عرق روی پیشانی خودش را چه طور می بیند که چه شکلی و چه اندازه ای ست؟)

دو تا دختر بچه ی دو قلوی 5-6 ساله در منطقه ی کم عمق استخر بازی می کنند.مادرشان تی شرت آستین کوتاه و شلوارک جین آبی پوشیده...دست و پاهای مادر قرمز شده و رد بندهای تاپ،روی سرشانه اش افتاده...تشک حصیری روی کمر پدرشان جا انداخته.(تاپ یا آستین کوتاه؟از بالکن طبقه سوم رد بندهای تاپ روی سرشانه زن و نقش حصیر روی کمر مرد دیده می شود؟!) 

کوتاه سخن: همچنان که در پشت جلد آمده،در سرزمین نوچ،زندگی ایرانیان ساکن لس آنجلس،به شکلی واقعی و زنده ترسیم شده است لیکن رمان،عرصه تکنیک های روایی،فرم،بازی های زبانی و دیگر ترفندهای خلاقیت است بنابراین فقدان هر یک از این موارد وجهه داستانی اثر را مخدوش می نماید.

به گمانم اولین اثر کیوان ارزاقی انتظار خیلی ها را برآورده نکرده است باید منتظر کارهایی بعدی وی باشیم! 

آخ عجب سرد است....!!!!!

در این پولک افشان

جهان ناگهان بار دیگر جوان است

چه اندوه اگر می گذارد مرا همچنان پیر؟!

چه برفی!

چه برفی!

چه پاکیزه آرامشی با چه ژرفای ژرفی!

هوا سرد است برف آهسته می بارد...!

برف هی از پس برف است که ریزد ز هوا...!

شادی آوردی ای امید سپید...!

و دست آخر اینم از نسیم شمال:

آخ عجب سرد است امشب ای ننه!!!!

پ.ن:ای دوستان گرمسیری که مثل ما هنوز بهار نرفته انگار گذاشتنتون توی فر! اینا رو ببینین یه کم خنکتون شه!

کفن دزد

پدر که تنها مرده‌ شور شهر بود، وقتی ریق رحمت را سر می‌کشید و بقول معروف چانه می ‌انداخت به پسرش گفت:

_ بابا جان؛ من بخاطر شماها، بخاطر آن شکم کاردخورده تان خیلی گناه کرده‌ ام و برای اینکه بتوانم یک لقمه نان وصله‌ی شکمتان بکنم، از هر مرده ‌ای نیم زرع کفن کم گذاشته ‌ام. لاابالی‌گری کرده ‌ام، کارم تمیز نبوده‌ است، سدر و کافورم آب زیپو بوده‌ است، همه‌ ی مردم هم این‌ها را می‌دانستند، اما قحطی مرده‌ شور بود و خب دیگر…بگذریم. دیشب خواب دیدم مرده‌ ام و رفته‌ ام جهنم، آخ که نمی دانی چقدر خوفناک بود! اگر می‌دانستم عاقبتم آنجاست، بخاطر جیفه‌ی دنیا که چرک کف دست است به این رذالت و نامسلمانی تن در نمی‌دادم و مرده‌های مردم را ناقص الکفن نمی‌فرستادم آن دنیا. خلاصه اینکه آنجا، شب اول قبر نکیر و منکر به من گفتند: «لامصب بی‌ دین، پنجاه شصت سال عمر کردی و یک «خدا بیامرزی» با خودت نیاوردی؟ که اگر آورده بودی، بخاطر شغل مشکلی که داشتی، یکی از همین مرده‌های با اصل و نسب شفیع تو می‌شد و ما می‌فرستادیمت بهشت. یا اگر چهل نفر از دنیای زندگان برایت خدا بیامرز می‌فرستادند…»

 حرف پدر به اینجاها که رسید غافل دندان‌هایش قفل شد و دستهایش افتاد روی‌ سینه و چشمش برگشت و مرد. آن چهل سالش هیچ، جوانمرگ شد! و پسر از صبح فردا با شستن پدر کارش را شروع کرد و رسما شد مرده‌ شور شهر. و از همان روز کاسه‌‌ی گدائی دست گرفت و دوره افتاد به «خدابیامرز» جمع کردن برای پدر.

 

ادامه نوشته

انفجار بزرگ | هوشنگ گلشیری


 می‌گویم چرا یکی زنگ نمی‌زند بگوید: «فضل الله خان! اولین دندان پسرم کیومرث، همین امروز صبح نیش زد؟» 

می‌شنوی امینه آغا؟ این‌ها همه‌شان فقط بلدند نفوس بد بزنند، ناله کنند که: «عمه جانم فوت کرده.» 


دنده هام، این دنده ی راستم، اینجا، درد می‌کند. آنوقت من حرفی نمی‌زنم. چندین و چند سال است، می‌شنوی زن، پای راستم دائم انگار که گر گرفته باشد، می‌سوزد. اما من حرفی نمی‌زنم. رفیق راه پیری من است این درد، گفتن ندارد. به قول استاد: «کلوخه ی غم را باید به آب دهان خیس کرد و به زبان هی چرخاند و چرخاند و بعد فرو داد.» گفتن ندارد. 


آمده است که مثلاً مرا ببیند، می‌بیند که من افتاده ام اینجا. این دو تا دیلاق را می‌بیند که ندیم من اند، شب و روز، آنوقت می‌گوید: «نمی‌دانی تاکسی چقدر گران شده است. تا نگوییم صد تومان، داد نزنیم دویست تومان میدان ونک، حتی نگاه آدم نمی‌کنند.» گوشات با من است امینه جان؟ اصغر داداش محمد یعنی آمده بود دیدن عمو جان اش که من باشم. گفتم: «چه خبر عمو؟» 


گفت: «چه بگویم؟» 

گفتم: «یک چیز خوب بگو عمو. خبری که دل من را شاد کند.» 

آهی کشید که گفتم چه می‌خواهد بگوید. می‌فهمی؟ می‌گفت: «کرایه رب و ربمان را درآورده، هرچه از این دست می‌گیریم، از آن دست می‌دهیم به صاحبخانه.» 

گفتم: «عمو زنت چی؟ چی می‌پوشد؟ گاهی که می‌روی خانه و مثلاً یک شاخه ی بیقابلیت نرگس بهش می‌دهی، دست نمی‌اندازد دور گردنت؟» 

شنیدی چی جوابم داد؟ گفت: «دل ات خوش است عمو.» 


دروغ می‌گویند امینه، باور کن. من می‌شناسم این مردم را، اگر شاد باشند سور و سات بزمی را بخواهند بچینند، اول پرده‌هاشان را کیپ تا کیپ می‌کشند. اما وای اگر عمه ی دخترعمه شان بمیرد، یا حتی پای خواجه ی با خواجه‌شان ناغافل مو بردارد، نه که بشکند، فقط مو بردارد، آنوقت بیا و تماشا کن که چطور می‌کنندش توی بوق که: «آی ایهاالناس.» 



ادامه نوشته

زنی در آینه...

رنگت چقدر پریده؟ زیر چشمات هم گود افتاده، کاش دستی توی صورتت می‌بردی، اقلاً کرم پودر تا این حلقه‌های کبود زیر چشمات پیدا نباشد و تو ذوق نزند. کاش زمینه پیراهنت قرمز بود، قرمز می‌زند تو صورت آدم و پریدگی رنگ پیدا نیست... این‌ها را زینت می‌گوید زنی که توی آینه ایستاده و زل زده به من، خودش هم رنگش پریده و زیر چشمانش گود افتاده و پیراهن بته جقه آبی پوشیده ومثل من منتظر است و از صبح تا حالا صد بار از همه پرسیده: امروز چند شنبه ست؟ 

خانم فروتن می‌آید و قرص‌هایم را می‌آورد از جلو آینه می‌آیم کنار، زینت می‌رود. می‌پرسم: نیومد؟ 

می‌گوید: مگه چند شنبه ست؟ 

می‌گویم: مگه چارشنبه نیست؟ 

قرص‌هایم را می‌دهد و پشت می‌کند تو رفتن می‌گوید: اگه اومد خبرت می‌کنم. 

دوباره می‌آیم جلو آینه، زینته بازپیداش می‌شود روبرویم می‌ایستد و زل می‌زند تو صورتم. چند لحظه می‌ماند. بعد دست، پیش می‌آورد گره روسری‌ام را کمی شل می‌کند دست می‌برد زیر ومقداری از مو‌هایم را از روسری بیرون می‌آورد و می‌ریزد روی پیشانیم. قدمی عقب می‌روم سرش را کمی خم می‌کند و می‌گوید: بهتر شد. لب تخت می‌نشینم کلافه‌ام، خبری نیست، می‌آیم دم در. خانم کریمی از ته راهرو پیش می‌آید. می‌پرسم: امروز چند شنبه ست؟ 

ادامه نوشته