نگاهی انتقادی به رمان بهار 63

بهار 63، مجتبا پورمحسن، نشرچشمه، چاپ سوم

بهار63 دارای پیرنگی ضعیف و سوژه ای تکراری با پرداختی دم دستی و سطحی است شخصیت‌پردازی در آن آنقدر کم‌رنگ و حتی بی‌رنگ است که  گویی اصلا وجود ندارد می‌توان گفت شخصیتی وجود ندارد که پرداخت شده باشد آدم‌ها آنقدر تعریف نشده اند که حتی بگویی تیپ‌اند و نماینده گروهی از آدم‌های مثل خودشان؛ خواننده نمی تواند بین تهمینه، سما و میترا فرقی قائل شود؛ میترا چه مزیتی دارد که توجه فرزین از تهمینه به او و سپس به سما معطوف می شود؟ تهمینه زنی سنتی است که دل فرزین را می‌زند و او را به سمت میترا یا سما که زنانی مدرنند می کشاند؟ نه! هرسه زن، اصطلاحا امروزی هستند فاکنر و رب گریه می خوانند و فیلم می بینند و ازنمایشگاه نقاشی دیدن می کنند و سیگار می‌کشند – که در رمان‌های امروزی یک پز روشنفکری! است –

 پس چه ویژگی این رفتار فرزین را برای خواننده توجیه می کند؟ هیچ!

فرزین چرا از میترا جدا می شود؟ علتی ندارد خودشان هم تو دفترخانه خنده‌شان گرفته،این‌هم آفتی است که گریبانگیر بعضی از داستان‌های امروزی شده؛ زن وشوهر عاشق پیشه‌ای که هیچ مشکل اساسی باهم ندارند از هم جدا می شوند تا بعدش دست آویزی برای زنجموره‌های روشنفکری داشته باشند؛ طلاق برای نوستالژی بعدش!

فرزین آدمی پوچ و هوسباز است نه آدمی با پیچیدگی‌ها و ظرافت‌های روحی و روانی خاص که سرگشتگی‌های خاص داشته باشد و در زن های اطرافش پناه بجوید؛ یک آدم دم‌دستی است که خواننده مطمئن می شود جز این سه زن، زن دیگری به وی توجه نشان نداده است که اگر نشان داده بود حلقه‌های این سلسله عاشقی بیشتر و بیشتر می‌شد چرا که خودش می گوید: «از زندگی با تهمینه دنبال چیزی نبودم که حالا گمش کرده باشم. مگر می‌بایست دنبال چیزی می بودم؟» ازسر تفنن مثل مگسی- که برهرچیزی که سرپوش نداشته باشد می نشیند- با زن‌های اطرافش رابطه برقرار می‌کند و بقای این رابطه تا زمانی‌ست که به زن دیگری برنخورده است.

نویسنده با خلق این مربع عشقی می‌توانست تعلیق کار را به اوج برساند اما پرداخت بد و لحن نامناسب دست به دست هم داده و رمان را به اثری خطی و بی‌دلهره بدل کرده است.

در جاهای مختلفی از کتاب راوی به گذشته‌های خودش و خاطرات آزاردهنده آن، گذشته میترا یا تهمینه اشاره‌های رازآلودی کرده است اما هیچ چیز آزارنده ملموسی برای هیچ یک از آن‌ها وجود ندارد همه چیز تصنعی است تنها چیزی که از گذشته فرزین وجود دارد شاشبند شدنش به دلیل حبس در اتاقی است که چون پنجره‌ای به کوچه دارد یقینا چندان ترسناک نیست و نویسنده روی این گذشته دردناک!!! بیش از قابلیتش مانور داده است.

تک گویی‌های نادلنشین: «تهمینه کجایی که سرت را بگذاری روی بالش و مثل هر شب که سرم را روی بالش نمی گذاشتم تعجب کنی؟ تو هر شب تعجب می‌کردی حالا دیگر هر شب سرم را می گذارم روی بالش.»

عبارت بالا ارزش این‌همه لحن اندوهبار دارد؟ زنی که شوهرش عادت ندارد سرش راروی بالش بگذارد هرشب تعجب می کند؟ یا بعد از یکی دوبار تعجب عادت می کند؟ به طور کلی کلمات، ارزش بار عاطفی‌ای که نویسنده بر دوششان می گذارد ندارند«... حالا دیگر هر شب سرم را روی بالش می‌گذارم...» خواننده باید این جملات را با یک غم غربت و تنهایی بخواند! انگار بخواهد بگوید هرشب سرم را به سنگ می‌کوبم!

«...تو هنوز سرت روی بالش بود که یک تاکسی مرا می رساند میدان شهرداری و بعد کنجکاوی از عنوان فیلم‌های روی پرده...پشت میزم بودم ومشتی ورقه انگلیسی که دانشجویان داده بودند تا ترجمه کنیم....» اینها را با لحن کسی می گوید که چیزی برایش عقده ای گلو گیر شده باشد؛ مثلا تو هنوز سرت روی بالش بود که من کوه می کندم!

بازی ناشیرین با کلمات و جمله‌های بدساخت و گاه غلط: «سیگار را توی راه اتاق تا آشپزخانه خوردم...

هرکس صبحانه خوردن مرا می‌بیند فکر می‌کند من آدم می‌خورم...می خوردم. آدم نه، از همین‌ها که زن‌ها بعد از یک آه اسمش را غصه می‌گذارند...» موارد فوق مشتی از خروار بود مجموعا عبارت‌های شاعرانه ی نچسب، تصویرهای آبکی و غیرقابل تجسم، پرش‌های زمانی نا به جا و اشتباه‌های فراوان زبانی و املایی و انشایی و بی‌منطقی که بر بسیاری از بخش‌های کتاب حاکم است این رمان را تا حد یک اثرضعیف تنزل داده است.

اطلاع رسانی

سلام دوستان و همراهان همیشگی

موضوع کارگاه این هفته

فیلم طلا و مس به کارگردانی همایون اسعدیان

کتاب ذوب شده نویسنده عباس معروفی


منتظر حضور شما هستیم

پنجشنبه 22 اردیبهشت ماه 1390


معرفی و نقد مگیل از محسن مطلق

رمان «مگیل» اثر محسن مطلق

انتشارات سوره مهر1387

قیمت:17000ریال-۸۹صفحه

رمان «مگیل» با فضایی طنز، اتفاقات واقعی و خیالی را در هم ‌آمیخته و روایت به نسبت مبتکرانه ای را به وجود ‌آورده است. عنوان داستان دربرگرفته از نام الاغی به غنیمت گرفته به نام «مگیل» است که در زمان جنگ آذوقه ومهمات برای رزمندگان حمل و جابجا می کند.همراهی این الاغ با رزمنده ای که طی موج انفجار نه می بیند ونه می شنود، سرآغاز اتفاقاتی است که در داستان به آن پرداخته شده است. نویسنده، با تلفیق متناسب شوخی و جدی سعی کرده است در قسمت‌هایی از کتاب، فارغ از داستان طنز و مشکلاتی که برای شخصیت اصلی به وجود می‌آید، کمی حال و هوای موجود میان رزمندگان را القا کند.

روایت رمان به‌صورت اول شخص و بیان گذشته‌هاست. ولی در چند بخش، زمان روایت تغییر می‌کند. در ابتدای اثر مشخص نیست که داستان در گذشته اتفاق می‌افتد،اما در پایان، خواننده متوجه حالت خاطره‌گویی کتاب می‌شود.البته لحن گفتاری کتاب باعث صیمیت و خودمانی شدن اثر شده است. شوخی و ظرافت‌های جالبی در متن به‌کار گرفته شده‌اند که گاهی خنده مخاطب را به ارمغان می‌آورد. شاید اگر نویسنده داستان را با همین روایت طنزآلود با همراهی دو عنصر نامتناسب ناهمگون رزمنده نابینا و ناشنوا و الاغ را ادامه می داد با رمان موفق تری روبرو بودیم.

از سوی دیگر بدون خواندن شناسنامه کتاب و پس از اتمام رمان، خواننده فکر می‌کند مخاطب اصلی این رمان، نوجوانانند. البته اشاره به نکاتی که مربوط به دنیای بزرگسالان است، در صفحات پایانی خط بطلانی بر این موضوع ‌کشیده است. در شناسنامه کتاب نیز گروه‌بندی سنی مشخصی برای آن تعیین نشده‌است.

اما اگرچه نویسنده سعی کرده است با آفریدن فضای طنز از کلیشه های جنگ و دفاع مقدس فاصله بگیرد اما در پاره ای ازموارد ،به اجبار جان مایه ی آثار ادبیات پایداری،در دام کلیشه ها افتاده است.  

همچنین به نظر می رسد در برخی مقاطع، داستان مشکل منطقی دارد و نویسنده می‌توانست به جای بهره‌گیری از قوه تخیل، رویداد واقعی را جایگزین کند. البته در این صورت، رمان پایان فعلیش را نداشت. یکی از این مشکلات، متوجه شدن منظور و مقصود اطرافیان با ایما و اشاره است.این که کسی که بینایی و شنواییش را از دست داده است با اتکا به حس لامسه‌اش و اشاره اطرافیان،‌ سخن آنها را متوجه شود چندان ممکن و معمول به نظر نمی رسد. از این رو به نظر می رسد، نویسنده روی این بخش تمرکز کمتری نشان داده‌است.

همچنین بخشی که رزمنده قصه، شنواییش را بازمی‌یابد، تفاوت چندانی با قسمت‌هایی از داستان که از شنیدن محروم بود، ندارد.نیز پایان‌بندی اثر کمی شتابزده به نظر می‌آید و باید آرام‌تر به فرود می‌انجامید.

از سوی دیگر وجود حوادث متعدد برای رزمنده راوی مانند زندگی مرفهانه در زمان اسارت توسط گروهک پ.پ.ک ،رفت وبرگشت به ترکیه در زمان جنگ برای معالجه،تقاضای پول از خانواده اسرا ودست آخر بازگشت آنان به ایران،علاوه بر آن که به روند منطقی داستان لطمه زده ،آن را بسیار مغشوش و پر حادثه ساخته است؛ با این که به نظر می رسد نویسنده از این عوامل برای افزایش عامل جذابیت برای رمانش بهره برده‌ ‌است.

"مگیل" رمان خوبی است که می تواند خواننده‌اش را سرگرم می‌کند. جای چنین آثاری میان کتاب‌های طنز دفاع مقدس، خالی است که با تولید بیشتر آثار مشابه، می‌توان مشکلات و نقصان‌های موجود در این آثار به مرور از بین برد و رفته رفته کتاب‌های قوی‌تر و ماندگارتری را در این زمینه تولید کرد.

برخی جملات برگرفته از:مهر29/1/1390

نگاهی به مجموعه داستان آویشن قشنگ نیست

آویشن قشنگ نیست

حامد اسماعیلیون، نشرثالث، چاپ دوم، 1389  

برنده بهترین مجموعه بنیاد گلشیری و تقدیر شده در جایزه‌ادبی روزی‌روزگاری

آویشن قشنگ نیست مجموعه داستان‌های به‌هم پیوسته است با شش راوی.

داستان اول (رضا،اول شخص) راوی مرده است. داستان دوم (مهدی، اولشخص) راوی محتضراست. راوی های مرده و محتضر راوی‌هایی جذاب و پرطرفدارند بنابراین می‌توان گفت که دو داستان اول از بخش‌های خوب این کتاب است.

اما نویسنده در داستان دوم حالت احتضار و تشویش و هول و ولای آن‌را خوب نشان نداده است و هر چندجایی از زبان مهدی می‌گوید که مردن خیلی سخت است اماگویی راوی باورندارد که درشرف مرگ است خواننده سختی آن‌را احساس نمی‌کند. دیگر این‌که، راوی محتضر بایدهم‌چنان‌که تسلیم در بسترمرگ افتاده است حوادث گذشته زندگی، از ذهنش بگذرد پس داستان‌هایی با راوی محتضر، طبعا بایدگونه‌ای سیال‌ذهن باشد.

در این داستان تا چند بند همین طوراست اما درجاهایی، توصیف فضا و شرح حرکات راوی کار را ازحالت ذهنی خارج و آن را خراب کرده است:

«...لیلا مال این حرف ها نیست، مگر ممکن است یاد من هم کرده باشد؟ با آن بازی‌ها، آن کتاب‌ها که فرت و فرت به هر بهانه می‌خرید می‌آورد توی اتاق...بی خود این همه راه را هم دنبال من آمد...عاشق این بازی ها بود، عروسک بازی، شعربازی، عشق بازی. برای عروسک‌هایش اسم بگذارد تقی و نارنجک و جمجمه...حالا خیلی دور است، خیلی دور، کیلومترها...اه زخم بدمصب! مثل تلمبه خون می‌پاشد...دهنم مزه آهن می‌دهد انگار انار گندیده‌ای را مک زده باشم...شاید هم اشتباه می‌کنم مثل آن سربازگنده بک، باید صاف می‌زد تومخم و راحت...»

وبعد می‌رسد به این جمله: حالا پتو را رویم می کشم... این جمله دیگر ذهنیت راوی و مرور گذشته نیست راوی برگشته به زمان حال و اول‌شخص، انگار مخاطب دارد و عمل و حرکت خود را برای وی بیان می کند.

گفت وگوی خرس جیرجیرک در ابتدای همین داستان خوش نشسته است.

داستان سوم (بهادر،اول‌شخص) ظاهرا برای مخاطب _عزیز _حرف می زند اما در واقع پرگویی‌ها وواگویه های معتادی است با خودش زیرا عزیز در این گفتکو حضور چندانی ندارد زمان این داستان مضارع است بنابراین جنبه تصویری قوی دارد خواننده گویی درحال دیدن فیلمی است. این بخش را می‌توان  قوی‌ترین داستان این مجموعه دانست.

داستان پنجم دیالوگ است و راوی که نیلوفر است دارد ماجراهای گذشته را برای آویشن تعریف می کند.

داستان ششم نامه نیما به رضاست و نوع روایت در آن کاملا منطقی و موجه است.

اما در داستان چهارم، چرایی انتخاب این زاویه دید یا این فرم مشخص نیست. اهورا به چه‌دلیل و برای کی حوادث را به شیوه اول‌شخص بیان می کند؟ می‌توانست واگویه کند یا بابک را مخاطب قرار دهد.

آویشن قشنگ نیست کتاب خوبی است از نقاط قوت آن اسم زیبا، دیالوگ‌های قوی، تصویرهای بدیع و معدود اشاره‌های بومی است اما انتخاب آن به‌عنوان بهترین مجموعه‌داستان اول از سوی بنیادگلشیری جای حرف دارد؛ مگر این‌که بپذیریم که بنیادگلشیری چنددوره است که متوسط پسندشده است!...که پذیرفته‌ایم.