زنی در آینه...
رنگت چقدر پریده؟ زیر چشمات هم گود افتاده، کاش دستی توی صورتت میآوردی، اقلاً کرم پودر تا این حلقههای کبود زیر چشمات پیدا نباشد و تو ذوق نزند. کاش زمینه پیراهنت قرمز بود، قرمز میزند تو صورت آدم و پریدگی رنگ پیدا نیست... اینها را زینت میگوید زنی که توی آینه ایستاده و زل زده به من، خودش هم رنگش پریده و زیر چشمانش گود افتاده و پیراهن بته جقه آبی پوشیده ومثل من منتظر است و از صبح تا حالا صد بار از همه پرسیده: امروز چند شنبه ست؟
خانم فروتن میآید و قرصهایم را میآورد از جلو آینه میآیم کنار، زینت میرود. میپرسم: نیومد؟
میگوید: مگه چند شنبه ست؟
میگویم: مگه چارشنبه نیست؟
قرصهایم را میدهد و پشت میکند تو رفتن میگوید: اگه اومد خبرت میکنم.
دوباره میآیم جلو آینه، زینته بازپیداش میشود روبرویم میایستد و زل میزند تو صورتم. چند لحظه میماند. بعد دست، پیش میآورد گره روسریام را کمی شل میکند دست میبرد زیر ومقداری از موهایم را از روسری بیرون میآورد و میریزد روی پیشانیم. قدمی عقب میروم سرش را کمی خم میکند و میگوید: بهتر شد. لب تخت مینشینم کلافهام، خبری نیست، میآیم دم در. خانم کریمی از ته راهرو پیش میآید. میپرسم: امروز چند شنبه ست؟ نمیایستد. تو رفتن جواب میدهد، نمیشنوم.
خانم فروتن دست پیرمردی را گرفته پیش میآید، نگاهی میکند و میگوید: چیه؟ کاری داری؟
میگویم: نیومد؟
یادش نیست، میگوید: کی؟
میگویم: مگه امروز چارشنبه نیست؟
میگوید: آهان... نه... نیومده، هنوز نیومده برو تواتاق، اگه اومد صدات میکنم... و رد میشود.
زینت میگوید: تا پشتش به ماست بریم، اومده، امروز چارشنبه ست...
راه میافتم. هوای پشت سرم را دارم. خانم فروتن رو برمی گرداند. پشت ستونی قایم میشوم همین که در انتهای راهرو گم میشود، از چار پله سرسرا میروم پایین، زنی با سر تراشیده از پلهها میآید بالا میپرسم: تو میدونی امروز چند شنبه ست؟
جواب نمیدهد نگاهم میکند و چشم غره میرود و رد میشود.
ریگها زیر پایم خرت خرت صدا میکنند. جای همیشگی نمیروم، جلو سروها روی نیمکت مینشینم تا خانم فروتن پیدایم نکند و به اتاق برنگرداند.
خسته شدهام. کسی نمیآید، تو فکر میروم چرا نیامد، نکند آمده باشد پیدایم نکرده و برگشته باشد. نکند خانم فروتن ردش کرده... یک دفعه دلم آشوب میشود نکند با خانم فروتن رو هم ریخته باشند قبل ترها هم میگفتند با نیره رو هم ریخته بوده. میگفتند زنش بچهاش نمیشده... خدا را شکر تو تیر و طایقهٔ ما چیزی که فراوان است بچه است و دو سال به یک بار یکی دوقلو میزاید... کف دستم عرق کرده پای راستم را تند و تند تکان میدهم نفس نفس میزنم. بلندمی شوم و میروم جای همیشگی روبروی دو تا بید مجنون مینشینم. یک غنچه رز نباتی را میکنم تا وقتی آمد بدهم دستش، زینت میگوید: نه! میگویم: چرا؟
میگوید: جلف بازیه، مردا زود فکرای ناجور میکنن...
حسودی میکند میدانم. ریگها زیر پای کسی خرت خرت صدا میکند دلم از جا کنده میشود بلند میشوم نگاه میکنم کسی نیست کلافه شدهام غنچه را توی دستم له میکنم و زمین میریزم کاش بیاید.
زینت میگوید: گمان نکنم بیاید، لب ور میچینم، انگار دلش سوخته میگوید: کاش کمی قشنگتر بودی، خودش هم قیافهای ندارد...
میگویم: پس چرا گفت چارشنبه؟ چرا گفت محضر؟
نگران میشوم نکند زینته چیزی میداند، نکند خودش با آن مرده روی هم ریخته باشد، دندانهایم را روی هم فشار میدهم دستهایم میلرزد میخواهم چنگ بیندازم صورتش اما نیست رفته توی جلدم توی من قایم شده است نیره هم هی خودش را قایم میکرد میخواستم حالیاش کنم مواظب خودش باشد نمیشد یک روز رفتم توی کوچه، پشت دو تا درخت اکالیپتوس جلو خانه اکرم خانم قایم شدم همچین که از خانه آمد بیرون رفتم جلو شکمش باد کرده بود قد یک خمره، کار از کار گذشته بود میگفتند پا به ماه است دلم برایش سوخت رفته بودم بگویم حالا توی آن خانه میمانی مواظب باش هی لگد نزند به پهلوت و بگوید زنیکهٔ اجاق کور، شبها در را از تو قفل کن هر چه اشاره کردم نفهمید هر چه صدایش کردم نشنید رفتم جلو، رنگش پرید کاری ش نداشتم دستش را گرفتم زبانش بند آمد و کشیدمش طرف خیابان پا سفت کرد... زنیکه دیوونه... زنیکه دیوونه... اون میگفت، سفتتر کشیدمش گفتم: نباید بری توی اون خونه... بیا درریم... شروع کرد جیغ زدن. همسایهها آمدند تا ملوک برسد و دستش را از تو دستم درآورد شل شد و کف کوچه وا رفت. زن اسد یک لیوان آب قند آورد داد دست ملوک و خودش نشست بالای سر نیره، اکرم آمد جلو، چادرم را که پر از خاک و خل شده بود از روی زمین جمع کرد انداخت سرم دستم را گرفت و آورد سر کوچه و گفت: زینت جان جلوتو بگیر و صاف برو، این ور اون ور نریها...
صدای خرت خرت ریگها میآید بلند میشوم نگاه میکنم خانم فروتن است پشت نیمکت قایم میشوم رد میشود و میرود... صبرم تمام شده. زینت میگوید: نمییاد بلند شو بریم. داد میزنم خفه شو زنیکهٔ دیوونه! اون شب هم تو گفتی بلند شو درریم من خوابیده بودم لحاف از روم کنار رفته بود سردم شد پا شدم لحاف را بکشم رویم که پام خورد به یک پای پشمالوی مردانه، دلم ریخت. یک دفعه همین زینته گفت این لندهوره کیه؟ خودم را کشیدم کنار بلند شدم و لحاف را کنار زدم دیدم همین مرد تو رختخوابم کنارم خوابیده نفسم داشت بند میآمد به زینته گفتم آشنا نیست؟ گفت: نه کدوم آشنا؟! بلند شدم و از تخت آمدم پایین مرد بیدار شد و گفت: چیه؟ چی شده؟
خودم را کنجاله کردم گوشه اتاق. زینته گفت بگو تو کی هستی؟ با لکنت گفتم: تو، کی هستی؟
گفت: بیا بخواب دوباره کابوس دیدی؟
گفتم: کابوس چیه؟ میگم کی هستی؟
جواب نداد لحاف را کشید روی سرش و خوابید.
زینته گوشه لحاف را گرفت و کشید، من گفتم: مرتیکهٔ نره خر تو تخت من چی کار میکنی؟!
نیم خیز شد و گفت: مگه قرصاتو نخوردی، دوباره زد به سرت؟
داد زدم: قرص چیه؟ بلند شو ببینم.
از زیر لحاف آمد بیرون، با یک زیر شلواری و یک زیر پیراهن رکابی داشت میآمد طرفم. تنم مورمور شد. جیغ زدم و گفتم: جلو نیا... به من دست نزنیها!
گفت: صداتو ببرنصفه شبی وایسا قرصاتو بیارم.
چراغ را روشن کرد و از اتاق رفت. زینته گفت قرصا رو نخوریها منگت میکنه بیا درریم. ملافه را پیچیدم دورم و زدم بیرون، در حیاط را که باز کردم، پشت سرم دوید و گفت: نرو، نرو زینت، اینجوری نرو تو کوچه، دیوونه شدی؟
داد زدم: دیوونه هفت جد و آبادته.
دوید پشت سرم. من جیغ میزدم یکی یکی به درهمسایهها مشت میکوفتم همسایهها یکی یکی خواب آلود آمدند بیرون. نفس نفس میزدم فاطمه خانم گفت: زینت جون چی شده؟
زینته گفت: بگو بگو...
گفتم: نصف شبی پا شدم میبینم این لندهور تو خونهٔ منه، تو تختم.
فاطمه خانم برگشت نگاه کرد، گفت: کی؟
گفتم: اون...
نگاهی به من کرد چشاش گرد شد، گفت: کی؟ محمدآقا؟!
ملوک گفت: کسی نیست، شوهرته فقط، محمدآقا!
گفتم: حرفا میزنی ملوک خانوم شوهرم کجا بوده؟ محمدآقا کیه؟!
ملوک نگاهی به مرده کرد سری تکان داد نچ نچ کرد دست مرا گرفت ورو کرد طرف خونه و گفت: خیلی خب حالا بیا بریم تو...
گفتم: نه ملوک خانوم من پا تو اون خونه نمیذارمها و داد زدم: چرا یکی به این مرتیکه نمیگه نصف شبی تو خونهٔ من چی کار میکنه؟
اکبر آقا گفت: زینت خانم محمد آقاست شوهرت.
گفتم: اکبر آقا شما دیگه چرا؟ من شوهرم کجا بود؟
مرده غضب آلود نگاه میکرد. چشم دوختم توی چشمش و گفتم: ما زن و شوهریم؟
تفی انداخت روی زمین و زیر لبی گفت: خیر سرمون!
گفتم: بچه هم داریم؟
جواب نداد. داد زدم بچه مون کو؟ اگه زن و شوهریم کوبچه مون؟ هان؟
گفت: اجاقمون کوره شکر خدا.... و راه افتاد بره توی خونه.
داد زدم: هوی، نخوای به من زنیکهٔ اجاق کور بگیها، همه میدونن تو تیرو طایفهٔ من سالی نیست که یکی دو قلو نزاد.
مرده رفت توی خانه، زنها پچ پچ میکردند ملوک دستم را منوگرفت و گفت: مادر جون بیا حالا شبه ایشالا...
حرفش را قطع کردم و گفتم: ملوک خانوم من پا تو اون خونهای که یه مرد نامحرم باشه نمیذارما...
گفت: زینت جون! بیا مادر، نصف شبی بده نیگا کن همه رو تو هول و ولا انداختی.
گفتم: اون خونه نه... سر جدت یه امشبو به من پناه بده! ملوک نگاهی به زنها کرد دست منو گرفت و راه افتاد طرف خانهٔ خودش... تا صبح زانوهایم را تو بغل گرفتم و نشستم.
صدای پا مییاد از پشت درخته سرک میکشم زنی با یه بچه میروند به طرف ساختمان، به من که میرسند بیرون میآیم چادر زنه را میگیرم و میپرسم: چند شنبه ست؟
زنه میترسد و تند میکند چند قدمی که دور میشوند بچه برمی گردد طرف من و میگوید: دیوونه! زینته میگوید: بگو دیوونه هفت جد و آبادته...
برادرم گفت: دیوونه هفت جد و آبادته تو خونه تو علیل شده مرتیکه جلنبر... بعدم دراومد به من گفت: پاتو توی اون خونهٔ خراب شده نمیذاری تا من تکلیفمو با این لندهور روشن کنم!
اما زنش هی میگفت: برش گردان سر خونه زندگیاش، میره زن میگیرهها! اون قدر گفت تا برادرم داد زد: جهنم! نمیتونم برم رو پاش بیفتم که! اون گناهی نداره این اجاقش کوره.
همین که از خونه رفت بیرون پا شدم و رفتم در خونه. دره بسته بود تا ظهر همون جاها میپلکیدم، شده بود کار هر روزم... تا سر قضیه نیره برادره قدغن کرد، یه روز دیگه نتونستم بشینم خواستم بیام بیرون زنه جلومو گرفت هلش دادم پرت شد رو زمین و زدم بیرون... برادره ورداشت آوردم همین جا، پیش این دل و دیوونهها!... اما من اینجا بمون نیستم، همین چند روز پیش بود خانم فروتن آمد همین پیراهن بته جقه را از تو ساکم درآورد و کمک کرد پوشیدم و سر و وضعم را درست کرد و گفت ملاقاتی داری و رفت بعد آمد دستم را گرفت و بردم تو دفتر نشسته بودم یکهو در باز شد همون مرده با یه جعبه شیرینی آمد دو تا مرد دیگر هم بودند آمد نشست روبروی من و زل زده بود تو صورتم تو دلم خالی شد. دلم خواست همراهش برگردم، آمدم بگویم. زینت گفت: نه، بذار خودش بگه.
یکی از مردها پا شد اومد رو به روی من و گفت: خب حالت چه طوره؟
زینته گفت: بگو بده! بگو بده... گفتم اگه این زینته بذاره خوبه، گفت: کدوم زینته؟ گفتم: همین دیگه و اشاره کردم به زینته اما نبود رفته بود توی جلدم توی من قایم شده بود و نمیگذاشت بگم حالم خوبه...
بعد مرده گفت: برای محضر که لازم نیست خودش بیاد، نه؟
دلم لرزید، کاش بگوید لازم است... مرد داشت روی کاغذهاش چیزی مینوشت، بدون اینکه سربلند کند، گفت: نه.
مردها بلند شدند و راه افتادند مرده برگشت یه نگاه دیگهای به من کرد دلم میخواست همراهش بروم ولی نگفت. فقط چند قدمی که رفت برگشت و به خانم فروتن گفت: فردا که تعطیله چارشنبه مییام خدمتتون!
زینت میگوید بلند شو، شب شد، بازم نیومد میگویم نکنه امروز چارشنبه نباشد. ریگها زیر پای کسی خرت خرت صدا میکند دلم میریزد بلند میشوم نگاه میکنم خانم فروتن است. میآید دستم را میگیرد و از رو نیمکت بلند میکند. میگویم: امروز چند شنبه ست. میگوید: چارشنبه نیست.
ادبیات برای آنانکه به آنچه دارند خرسندند و برای آنانکه از زندگی بدانگونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید؛ ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند...