«...جناب امیرخانی عزیز! از آنجا که شما به مختصات و مناسبات این روزگار واقفید و قواعد بازی را به خوبی می شناسید، قطعا منتظر تقدیر و تحسین و اعطای جایزه از سوی مجامع رسمی و جشنواره های موجود نیستید. توصیه من این است که برای پذیرش و تحمل تیرهای تهاجم و تخریب، آماده و مهیا باشید. شما با خلق رمان قیدار، عمارتی عظیم و شکوهمند، استوار بنا کرده اید. این عمارت، ‌به همان میزان که در دل عابران فرهیخته و سلامت،‌ ایجاد وجد و سرور و شعف خواهد کرد، بغض و عداوت رهگذران نادان و ناتوان را برخواهد انگیخت و وجود ورشکسته گان به تقصیر در حوزه ادب و هنر را از حقد و حسد و کینه سرشار خواهد کرد. تهاجم ها و تخریب ها و تکفیرهای پس از خلق رمان «من او» را از یاد نبرده اید و نبرده ایم. آنچه اکنون شما باید باور کنید این است که هم رمان قیدار به مراتب از رمان «من او» فاخرتر و قوی تر وتاثیرگذارتر است - و طبعا مستعد تهاجمات جدی تر و گسترده تر - و هم آن مهاجمان ، امروز از آن زمان قدرتمند و با نفوذترند و به ابزار و ادوات و امکانات رسمی و غیر رسمی مجهزتر...»

بند بالا بخشی از نامه سید مهدی شجاعی به رضا امیرخانی ست به خاطر انتشار قیدار؛من بعد از خواندن این نامه یاد آن جمله معروف مندیل بافان خیالی افتادم  بی این که هیچ ربطی به امیرخانی و کتابش داشته باشد؛به گمانم این جور موضع گیری و دسته بندی که خوانندگان یا فرهیخته اند که دچار وجد و سرور می شوند یا نادان و ناتوان و ورشکسته اند که به دلیل کینه ورزی و حقد و حسد دچار وجد و سرور نمی شوند جز این که راه نقد و نظر را بر کتاب خوان ها ببندد خاصیت دیگری ندارد که حرامزادگانند که مندیل را بر سر و تن پادشاه نمی بینند!بگذریم و بی هیچ حقد و حسدی و با تمام مهری که به امیرخانی داریم به سر قصه باز شویم... 

قیدار که به شرح امیرخانی،فرزند اسماعیل نبی،فرزندزاده ابراهیم خلیل است و صفتش مدارای با مردم بوده است؛نام آخرین کتاب امیرخانی ست که شاید به دلیل انتخاب این اسم و انتسابش به سلسله انبیا،بتوان این شخصیت را انسان آرمانی و لنگر پاسیدش را آرمانشهر امیرخانی دانست.

هر چند قیدار،انگ و رنگ سایر آثار امیرخانی را دارد با همان ادبیات غنی،نثر شیرین،دیالوگ های شسته رفته،طنازی ها و شوخ طبعی های دلنشین،فضاسازی ها خوب و توصیف های عالی اما کتاب مزیتی بر آثار پیشین نویسنده اش ندارد و حتی گامی عقب است.

به زعم بسیاری امتیاز قیدار بر سایر آثار امیرخانی شخصیت پردازی عالی آن است در حالی که به گمانم سایر آدم های این داستان به خصوص شهلا سایه ای از یک شخصیت حقیقی اند  و خود قیدار شخصیتی اغراق شده و باورناپذیر!

قیدار حتی به رغم آن چه می گویند شخصیت سفید یا کاملا مثبتی هم نیست؛منش ها و کنش هایش،گاه از اخلاق پهلوانی و حتی جوانمردی به دور است؛گاه آدم ها را قضاوت و به تبع آن خودسرانه مجازات می کند(ماجرای پاپیون و سیب ها...) و برخلاف آن چه داستان می خواهد از خلوص نیت و عمل،القا کند رفتار و گفتاری سرشار از خودبزرگ بینی و انانیت دارد(فلان کار و بهمان کار در شأن قیدار نیست و قیدار فلان می کند و قیدار بهمان می کند و برخورد طلبکارانه اش با دکتر شیر و خورشید...)!تحلیل هایش از قضایا و کارکردهای نمادینش نیز آن قدر زیاد است که توی ذوق خواننده می زند(اظهاراتش درباره آشغال جمع کن ها و بازکردن پیچ و مهره ماشین ها و ریختن کتاب در شالوده خانه و...)

مورد دیگری که جای حرف دارد لحن یکسان آدم ها و حاکمیت فرهنگ گاراژی بر همه ی گوشه،کناره های زندگی آدم های داستان است و موردی که بسیار قابل اعتنا و تحسین است پایان بندی و بندهای پایانی داستان است!

حسین فتاحی گفته است:«نویسنده با طرح این موضوع،فکر می کند،مسلک عیاری و پهلوانی با تکیه بر باورهای مردمی می تواند به ساختن جامعه کمک کند.»البته این ممکن است عملی و شدنی باشد اما تا جایی که مشکلات،ساده و ابتدایی باشد همچنان که جوامع از سادگی درآمده و تا حدودی پیشرفته شده است روابط انسان ها نیز پیچیده تر شده و به تبع مشکلات پیچیده تری را ایجاد کرده است که بعید به نظر می رسد با مرام پهلوانی و کدخدامنشی حل و فصل شود.

و حرف آخر این که برای من در بین آثار امیرخانی و حتی بسیاری از آثار داستانی ما همچنان من او و پس از آن بیوتن آن بالا بالا های درخشد...!

و با همه این حرف ها حیف است که از ذکر چند عبارت از بسیار لحظات ناب قیدار دریغ کنیم:

بی بی های ما پای دار قالی حرف هایی می زدند...می گفتند تار و پودی که زن آبستن و زائو ابزار زده باشد،شل و وارفته است.فرشی که پیرزن بافته باشد،گرم است و به درد خواب زمستان می خورد...فرش دختر مجرد،تیزرنگ است و تند و چشم را می زند...اما همان ها می گفتند که امان از قالی نوعروس و دختر عاشق...نقش ش هزار راه می برد آدم را...نقش ش غلط است؛مرغ ش سر می کند توی گل و گل ش می رود زیر بال و پر مرغ،اما عوض ش تا بخواهی جان دارد...

- کاری می خواهند بکنند که فتاح و قیدار بروند تو کتاب ها!

فتاح می خندد:

- برویم توی کتاب...حالا گیرم  بنویس ش پیدا شد،بخوان ش را از کجا پیدا کنند؟


 - این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار بماند...که خوشا گم نامان!

نوشته شد تا اگر روزی در خیابان بودید و راه می رفتید و گرفتار پنطی و نامرد شدید،امیدتان ناامید شد،بعد یک هو پیش پای تان پیکانی یا بنزی ترمز زد و مردی چارشانه با موهای جوگندمی پیاده شد...

نوشته شد تا اگر روزی در بیابان،بنزین تمام کرده بودید و امیدتان ناامید شده بود،بعد جیپ شه بازی یا هامر اچ دویی ایستاد و از سمت شاگرد،زنی شلنگ و چارلیتری داد دست تان تا از باک ش بنزین بکشید...

نوشته شد تا اگر روزی در هر گوشه ای از این عالم،مردی دیدید که دوان دوان یا لنگان لنگان،از دور دست می آمد...

تمام قد از جا بلند شوید و دست به سینه بگذارید...تا در افق دور شود...با گام هایی که هر کدام به قاعده ی یک آسمان است...