ریشهشناسی عامیانه
چنین برداشتها، تفسیرها و ریشهشناسیهایی – که پیشینهای بسیار کهن هم دارند – در تفسیر نام جایها، قومها و به ویژه در اسطورهها فراوان به چشم میخورد. همۀ ما تاکنون چنین ریشهشناسیها یا به اصطلاح قدیمتر «وجه تسمیه»هایی را شنیدهایم و خواندهایم و شاید هم آنها را پذیرفتهایم. واقعیت این است که واکنش طبیعی انسانها در هر زمان و هر مکان و هر زبان در برخورد با واژههای تازه و ناآشنا چنین است که میکوشند هر واژهای را به بخشهای آشنا بشکنند و برایش معنا یا دلیلی بیابند. برای نمونه، در شاهنامه آمده است که چون پسر بزرگ فریدون از برابر اژدها گریخت و راه سلامت را برگزید پدرش نامش را «سلم» گذاشت.در اصطلاح دانش زبانشناسی، ریشهشناسیهایی مانند نمونه های بالا را «ریشهشناسی عامیانه»میگویند.
ریشهشناسی عامیانه در هر زمینۀ فرهنگی و اجتماعی خود را نشان میدهد. در زیر چند نمونۀ دیگر از این گونه ریشهشناسیها را میآوریم.
● نام مردمان
- اردشیر: به جز «شیر خشمناک» که در بالا آوردیم، نوشتهاند «چون دلیر بود (مانند شیر) پدرش گشتاسپ این نام را به وی داد» (برهان قاطع). اما از نظر ریشهشناسی علمی، اردشیر در پارسی کهن «اَرتَه خَشثَره» به معنای «پادشاه راستی» بوده است که در پارسی میانه (پهلوی) به شکل ارتخشیر درآمده و در فارسی نو به شکل اردشیر کوتاه شده است (خشثره ریشۀ «شهریار» است. در زبان ایرانی سغدی نیز اخشید و افشین از همین ریشهاند.) اینجا با پدیدۀ فرسایش روبرو هستیم.
- نوشینروان (شکلی از انوشیروان): «در القاب مردگان مانند لفظ ‹مرحوم› و یا ‹مغفور›، این کلمه را استعمال کنند» (ناظم الاطباء) و «به معنی جان شیرین است، چه روان به معنی جان و نوشین به معنی شیرین باشد» (برهان قاطع). انوشیروان در اصل «انوشگ روان» یا «انوشه روان» بوده است به معنای «دارای روان جاودان» (انوشگ: پیشوند منفیساز اَ + نوش = مرگ + اَگ). در این مورد «انوشه روان» به «انوشیروان» و «نوشیروان» تبدیل شده اما سپس آوای «ن» به «نوشیروان» افزوده شده و «نوشین روان» را ساخته است.
● نام قومها
همان طور که گفتیم ریشهشناسی عامیانه پیشینهای دور و دراز دارد. پس از اسطورهها، کهنترین موردی که من بدان برخوردهام موردی بود که هارولد بِیلی در کتاب خود به نام «فرهنگ سکاها در پادشاهی ایرانی کهن ختن» آورده و میگوید یک نویسندۀ هندی در سدۀ سوم پیش از دوران مشترک (پ.د.م) دربارۀ نام قوم ایرانی سکا آن را به واژهی «شکا» در هندی به معنای سبزیجات پیوند داده و دلیل آن را چنین مینویسد که سکاها به خوردن سبزی علاقۀ فراوانی دارند! به نظر اوسوالد شِمِرِنی، سکا به معنای تندرو و تیز است و با واژۀ shoot (شلیک) در انگلیسی همریشه است.
نمونهی دیگر «سگزی» است که دربارۀ آن نوشتهاند «دشنام است یعنی کسی که مانند سگ زندگی کند» یا «مردم سیستان به سختجانی و سختجگری مشهورند، لذا سیستان را سگستان گویند». حال آن که صفت سگزی از شکل قدیمی سیستان یعنی سگستان گرفته شده و به معنای سیستانی است (به قیاس مروزی = شهروند مرو، و رازی = شهروند ری). سگستان نیز خود کوتاه شدهی سکاستان یعنی استان و جایگاه سکاها است. اما چون نام قوم سکا فراموش شده بوده سگزی نیز معنای دیگری یافته است. نام تیرهی سگوند (سکاوند) در استان لرستان امروز نیز به همین قوم کهن ایرانی پیوند دارد.
● نام شهرها
- شهر سگسار (سکاسار = جایگاه سکاها) در کومس (قومس = سمنان امروزی) به «سگسر» تبدیل شده و در متنهای عربی پس از اسلام به «رأس الکب» ترجمه شد. امروزه برای چاره، نام شهر را سنگسر گذاشتهاند.
- سَقز: نوشتهاند که در اصل «سه قز» بوده به معنای شهری که سه دختر آن را ساختهاند (قز در ترکی به معنای دختر است). این نام نیز با قوم سکا پیوند دارد. با تغییر آوای ک به ق، و نیز فراموش شدن سکاها، سکز به سقز تغییر یافته و «سه قز» تفسیر شده است.
- اردبیل: با توجه به این که «اردشیر» به معنای شیر خشمناک است، گفتهاند «اردبیل هم در اصل اردپیل بوده به معنای پیل (فیل) خشمگین». یا «شهری در آذربایجان که گویا آن را اردبیل ابن ارمینی ابن لیطی ابن یونان بنا کرده است» (یعنی نام هر شهر را نام کسی کردهاند که سرزمین را بنا کرده است). این نام نیز در اصل «ارته ویل» بوده که با «ارته» به معنای راستی (شبیه -ortho در لاتین) مربوط است. بخش دوم آن یعنی «بیل» در نام شهرها و جاهای دیگری نیز تکرار شده است مانند «اندبیل» (روستایی نزدیک خلخال)، «دشتبیل» (در بخش اشنویه)، «هرزبیل» (بین راه تهران و رشت نزدیک رستم آباد)، «بیلقان»، «بیلمان»، «بیلان» رودبار. شاید «بیل» با «وَر»/«وار» به معنای دژ و شهر (مانند دیوار، باره/بارو، اشکور) مربوط باشد (ن.ک. فرهنگ دهخدا). بدین ترتیب اردبیل در کل به معنای «شهر راستی» است.
● چند اصطلاح
- به ریش کسی خندیدن: گویا این ترکیب از فعل ریشخند کردن گرفته شده است. اما خود ریشخند ربطی به ریش و خنده ندارد. بلکه به گمان من شکلی فارسی واژۀ «ایسخند» در زبان ایرانی سُغدی است.
- «خسوره» به معنای «پدر زن» است اما امروزه در اصفهان برخی آن را «خارسو» میگویند و آن را «خار چشم» میدانند! خسوره در دیگر زبانهای هندواروپایی چنین است: اوستایی: -xvasura، سانسکریت: -śvaśura، یونانی: hekura، لاتین: socrus، و ارمنی: skesur . گفتیم که دستهای از ریشهشناسیها به واژگان زبانهای بیگانه مربوط میشوند. شباهت آوایی و تلفظی واژهها دلیلی بر ارتباط ریشهشناسیک نیست.
- آش ابودردا: این آش را «برای شفای دردمندان و بیماران میپزند و به مستحقان میدهند» و بر این پندار بوده است که ابودردا، از یاران پیامبر اسلام، دردهای فراوانی کشیده است و به همین دلیل نامش را ابودردا (پدر و دارندهی دردها) گذاشتهاند. حال آن که این شخص عُوَیمَر پسر عامر پسر مالک خزرجی نام داشت و شکل درست کُنیهاش «ابوالدرداء» بوده است. «درداء» در زبان عربی گونۀ مؤنث «اَدرَد» و به معنای «زن بیدندان» است و ربطی به «درد» در زبان فارسی ندارد (همسر ابوالدرداء نیز اُمالدرداء خوانده میشده مانند ابوذر که نام همسرش اُمذر بود). در اینجا نامی از زبانی بیگانه با واژههای زبان بومی تفسیر شده است.
- در زبان فارسی واژۀ «ماز» به معنای پیچ در پیچ است. منوچهری دامغانی گوید:
برآمد یکی ابر مازندران چو مار شکنجی و ماز اندر آن
اما این واژۀ فارسی هیچ ربط معنایی و ریشهشناسیک با maze در زبان انگلیسی ندارد. هم چنین است شباهت واژههای «بد» و «بهتر» در زبان فارسی و معادل آنها در انگلیسی یعنی bad و better که تنها شباهت تصادفی و آوایی است و از دید ریشهشناسیک ربطی ندارند. «بد» در زبان پارسی میانه (پهلوی) «وَت» و «بهتر» هم «وِه» گفته میشده است.
پی نوشت:
تلخیص شده از سایت انسان شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/node/20845
ادبیات برای آنانکه به آنچه دارند خرسندند و برای آنانکه از زندگی بدانگونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید؛ ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند...