نمونه ای از بحر طویل های هدهد میرزا
«بحر طویل» شعری را گویند که از تکرار غیر محدود پایههای عروضی ساخته شود و در حقیقت٬یک تفنن ادبی ست که گاهی شعرا در آن طبعی آزموده و به آن صورت٬مطایبات و فکاهیاتی را به نظم آوردهاند. در تعزیهها و نوحه سراییهای قدیم نیز این شیوه٬ضمن محاورات و تقریرات٬به کار رفته است. هرچند بحر طویل را با تکرار اغلب افاعیل عروضی میتوان ساخت٬لیکن «فعلاتن» بیشتر در ساخت این نوع ادبی به کار گرفته شده است.
تعیین دقیق آغاز نظم بحر طویل٬میسر نیست. همین قدر میتوان گفت که از اواخر قرن هشتم هجری به بعد نمونههایی از آن را در دست داریم. ذیلا نمونهای از بحر طویل را به نام «اتاق جادو» سروده «ابوالقاسم حالت» بخوانید:
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی٬هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران٬خوش و خندان و غزلخوان٬ز سر شوق و شعف٬گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب٬نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی!
در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل٬نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور٬ولی البته نبود آدم دل ساده خبر دار که آن چیست؟ برای چه شده ساخته٬یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی!
ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور به سر انگشت٬فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد از آن پشت٬اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنه جالب نگران بود ز نو دید دگرباره همان در٬به همان جای٬ز هم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پریچهره برون آمد از آن٬مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجب شد و حیرت٬چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهرهاش از پیری و زشتی ابدا نیست نشانی!
پیش خود گفت که «ما در توی ده٬این همه افسانهٔ جادوگری و سحر شنیدیم٬ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع٬زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود٬افسوس کزین پیش٬نبودم من درویش٬از این کار٬خبردار٬که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن وی لذت و٬با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما٬همه ده را بگذارند٬که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیرزنی زشت٬برون آید از آن خانم زیبای جوانی!»
ادبیات برای آنانکه به آنچه دارند خرسندند و برای آنانکه از زندگی بدانگونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید؛ ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است. زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند...