مصطفی مستور را می‌توان مرد گره افکنی‌های بزرگ در داستان نامید٬گره‌هایی که از‌‌ همان ابتدا در داستان ایجاد می‌کند و با خلق آن‌ها غالبا در پی طرح و ایجاد چالش در باب روابط انسان اعم از رابطه‌اش با خدا٬با خودش٬جهان هستی و انسان‌های دیگر است گره افکنی‌های این چنینی سبب می‌شود تا خواننده از‌‌ همان سر با داستان٬گره‌ها و چالش‌هایش درگیر شود و در هول و ولای آن بماند تا داستان را یک نفس بخواند!


البته این٬تن‌ها حسن مستور نیست به دلایل زیادی می‌شود داستان‌های مستور را دوست داشت. اینکه داستان‌هایش عموما حرف کلانی برای گفتن دارند٬وصف الحال یا حسب حال آدم‌های پیچیده و عمیقی ست که سرگشته‌اند و دارند دنبال خودشان می‌گردند٬داستان‌هایش لحظات ناب و خاص و‌گاه کشفی یا شهودی در خود دارند٬اینکه مستور شخصیت‌پردازی بلد است٬فضا‌ها را می‌شناسد و داستان‌هایش از تکنیک و‌گاه دلبرانگی‌های داستانی هم بی‌بهره نیست...! با این همه به گمانم حرفی به کار مستور است که خواننده هر‌گاه می‌خواهد کار تازه‌ای را از ایشان بخواند دست و دلش می‌لرزد!

متن حاضر٬نگاهی است به برخی شاخصه‌ها و مولفه‌های داستان‌های مستور٬با محوریت سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار:

مصطفی مستور در شخصیت‌پردازی دستی چیره دارد از آنجا که مولفه‌های شخصیت‌پردازی (توصیف چهره و حالات٬ و دیالوگ) را به خوبی می‌شناسد آدم هایش٬عینی‌اند و واقع نما. اما از آن رو که همیشه دغدغه گفتن حرف‌های کلان دارد و آدم‌های قصه‌اش همه برای این رسالت و ماموریت خلق شده‌اند تا سخنگوی نویسنده باشندبه ناچار عادی نیستند٬بذله نمی‌گویند شوخی و لودگی نمی‌کنند جدی‌اند و متفکر و در پی ارائه تعریف خاصی از زندگی. فضا‌ها نیز به تناسب جدی٬خاص و سنگین است.

نثر و زبان نیز هر چند با اشاراتی که به فیلم ها٬اشعار و داستان‌های دیگر دارد زنده و پویاست لیکن خاص نیست. از تکنیک‌های شیرینی که مستور در نوید و نگار به کار گرفته و می‌توان آن را از نقاط قوت و روشن این اثر به شمار آورد حرکت و انتقال راوی و زاویه دید و به تبع آن تغییر موقعیت مکانی و زمانی داستان است این حرکت و انتقال چنان آرام و زیرپوستی صورت گرفته که دقیقا به دیزالو (محو تدریجی تصویر الف و پیدایی تدریجی تصویر ب) در کار سینما می‌ماند:

از پولی که رعنا برای دارو‌ها داده بود سه هزار و هفتصد تومان گذاشتم کنار کاغذ صورت حساب.‌‌ همان وقت یادم آمد چیزی را باید یادداشت کنم. دفترچه‌ام را از توی کیفم بیرون آوردم و توی صفحه آخرش نوشتم «نود و سه هزار تومن بدهکاری به رعنا» دفترچه را گذاشتم توی کیفم و از رستوران زدم بیرون. از سالن فرودگاه که بیرون آمدم کمی صبر کردم تا محض احتیاط سوار ماشینی بشوم که مسافر داشته باشد ده دقیقه بعد سوار پیکانی شدم که زن و شوهری با دو بچه صندلی عقب آن نشسته بودند. زن و شوهر می‌خواستند میدان فردوسی پیاده شوند من می‌خواستم بروم لاله زار. نشستم روی صندلی جلو و ماشین که راه افتاد از توی کیفم کتاب شعر را بیرون آوردم. راننده می‌گوید: کجای می‌دون پیاده می‌شید آقا؟ می‌گویم: پایین می‌دون اول ناصر خسرو...

راوی این بند نگار است در انتهای بند نویسنده انگار آرام سر دوربینش را می‌چرخاند به طرف نوید و می‌برد تا ذهن او و تنها تغییر زمان فعل و خطاب راننده به نوید مخاطب را متوجه این نکته می‌کند!

باز این بند:

از پله‌های انبار دکتر یعقوب الکل که پایین می‌رویم همه جا تاریک می‌شود. رحمت می‌گوید: «آبجی نگار اینجاست؟» چیزی نمی‌گویم تنها دست او را می‌گیرم تا در تاریکی پیچ‌های پله‌ها سر نخورد. آن قدر تاریک بود که یک قدم هم نمی‌توانستم بردارم کنترل چی نور چراغ قوه‌اش را انداخت روی یکی از صندلی‌های خالی ردیف‌های جلو و آن را تکان داد. نشستم روی صندلی و کیفم را گذاشتم روی پایم... (تغییر راوی از نوید به نگار و تغییر موقعیت از زیر زمین دکتر الکل به سینما)

برای نمونه‌های دیگر این صفحات را نگاه کنید (۴۲/۵۴/۷۳/۸۱/۸۶/۹۵/۹۷/۱۱۹)

باورپذیری عنصر مهمی ست که برآیند منطق حاکم بر داستان است همذات پنداری و قبول جریان داستان در توفیق یک اثر تاثیر بسیار دارد به گمانم نه تنها داستان‌های واقع گرا و واقع نما که حتی داستان‌های سمبولیک و سوررئال باید جوری نوشته شوند که خواننده دست کم در لحظه خوانش احساس کند حدوث این اتفاق یا شنیدن این سخن از این گوینده ناممکن نیست در سه گزارش نوید و نگار حوادث یا دیالوگ‌هایی که باورپذیری و منطق داستان را مخدوش می‌کند کم نیست:

بسیاری از دیالوگ‌ها در دهان گوینده‌اش نمی‌نشیند (حرف‌های راننده تاکسی درباره هیتلر و گوجه فرنگی و... ٬نقل قول پیرمرد کری که به قول راننده ۲۰۰سالو شیرین داشت: همه اولش می‌خوان نقش اصلی بازی کنن بعد... ٬حرف‌های پیرزنه تو اتوبوس واحد برای نگار٬و...)

خیلی بعید و حتی ناممکنه که راننده تاکسی عکس دسته جمعی خانوادگی را از از داشبورد در بیاره بده دست مسافر خسته‌ای که میلی به همصحبتی ندارد و حتی به قول خودشش چشماش هم بسته و سرشو تکیه داده بعد یکی یکی آدمای تو عکس رو با اسم معرفی کنه و سرگذشتش رو از تولد تا مرگ بگه!

داستان و به خصوص شعر‌هایی که برای رحمت می‌خونن اصلا مناسب وضعیتش نیست و نمی‌شه قبول کرد که درک می‌کنه!

دلیل قابل قبولی برای رفتن وبرگشتن نگار نیست تنها دلیل می‌تواند عقب ماندگی رحمت باشد که آن هم هر خوانواده‌ای که مورد این چنینی باشد افراد به مرور عادت می‌کنند و با آن کنار می‌آیند مگر اینکه مشکلش به تازگی بیشتر شده باشد مثلا اذیت و آزاری٬داد و فریادی٬از خانه بیرون رفتن و گم شدنی... که اصلا برای همچین تصوری زمینه سازی نشده. رحمت بچه تمیز و آرام و بی‌آزاری ست که فقط عقلش رشد نکرده در وضعیتی نیست که نگار را به تنگ آورده باشد جوری که به خاطرش از خانه بزند بیرون و آن همه سختی به خودش بدهد... و بعد دلیل برگشتنش هم روشن نیست آیا نگار به جهان بینی خاص یا کشف و شهودی رسیده؟ یا ابزاری بوده در دست نویسنده تا با آن به سوالی جواب دهد یا رازی را از اسرار هستی گشوده باشد؟ در کل روابط اعضای خانواده خوب پرداخت نشده نویسنده می‌خواهد القا کند که نوید به نگار محبت ویژه‌ای دارد و نگار به نوید٬اما این محبت هیچ جا پیدا نیست فقط جایی نوید می‌گوید نگار بعد از مرگ مادرم برایم هم خواهر بوده هم مادر اما در کنش‌ها و رفتار‌ها چنین چیزی نمود ندارد.

نوید در جایی می‌گوید نگار هوشی معمولی دارد نه کم نه زیاد نبوغ خاصی هم ندارد آن وقت در ۹ یا ۱۰ سالگی وی وقتی برای خرید کفش بیرون می‌روند به چه علت و با چه توجیهی در شلوغی پیاده رو و در ازدحامی که مدام تنه می‌خورند بچه را نگه می‌دارد خم می‌شود جلوش٬سرش را می‌برد نزدیک گوشش و می‌گوید: فروشگاه‌ها مثل زندان‌هایی هستند که فروشنده‌هاشان توی آن گرفتار شده‌اند...؟! خواننده می‌ماند که توی آن هیری ویری چه لزومی داشته نوید این‌ها را برای بچه بلغور کند؟! بعد شب هم که نگار می‌خواهد بخوابد دوباره برود بالای سرش٬بچه را زابرا کند و بر افاضات عصر تکمله بزند؟! این‌ها به کنار٬نگار چه درکی از آن حرف داشته یا برایش چه اهمیتی داشته که آن را به ذهن بسپارد و حالا در ۱۹ سالگی به مناسبت٬کلمه کلمه‌اش را به خاطر بیاورد؟!

در داستان‌های مستور به دلیل گره‌هایی که پیش‌تر ذکر آن رفت تعلیق طبیعی و واقعی وجود دارد - هرچند کمیت داستان در گره گشایی واقعا می‌لنگد و تمهیدات اندیشیده شده و صغرا کبراهای چیده شده گره را نمی‌گشاید و نویسنده را و به تبع آن خواننده را به نتیجه مورد انتظار نمی‌رساند - در جاهایی از سه گزارش درباره نوید و نگار نویسنده آگاهانه یا ناآگاهانه عبارت‌هایی را آورده که به نظر می‌رسد قصد داشته تا تعلیق کار را بالا ببرد اما انگار ترفند نویسنده لو رفته و آن عبارت‌ها خوش ننشسته و تعلیق ایجاد شده وصله پینه و مصنوعی از کار درآمده است:

اسم این پسر نادر فارابی ست... او در بحرانی‌ترین روز زندگی‌اش و از سر درماندگی محض به این رستوران کوچک پناه آورده است و تصور نگار از او تا حد زیادی نادرست است. در واقع اگر نگار چیزهایی را که من درباره او می‌دانم٬می دانست٬سر میز نادر می‌نشست و می‌توانست او را به میزان قابل توجهی از موقعیت غم انگیز کنونی‌اش خارج کند!

یا این مورد:

گرچه موضوعی که نگار به خاطر آورده اهمیت زیادی ندارد اما به دلیل اینکه او مایل نیست درباره‌اش حرف بزند٬اخلاقا نمی‌توانم آن را در اینجا فاش کنم. تنها چیزی که در این باره می‌توانم بگویم این است که ماجرا مربوط به اتفاقی ست که در ایام کودکی نگار رخ داده است زمانی که او درک دقیقی از وسعت و عمق ناتوانایی ذهنی رحمت نسبت به افراد طبیعی نداشت و این موضوع باعث پیش آمدن موقعیت تلخ و غم انگیزی شده بود برای نگار و رحمت!

 ارجاع‌ها نیز به گمانم نقشی در پیشبرد داستان نداشت و بیشتر خواننده را اذیت می‌کرد!

و دست آخر اینکه سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار با همه حرف‌هایی که گفته شد باز هم خوش خوان است و از قابلیت‌ها و توانمندی‌های مستور بی‌بهره نیست لیکن تکرار کارهای پیشین است و می‌توان گفت مستور با خلق این اثر چیزی به کارنامه ادبی و هنری خویش نیفزوده است!